ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

كتبهااحمد بن عباس بن علی ، في 11 أبريل 2008 الساعة: 16:17 م

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

امیر مدینه

مسلمانان شهرهای مختلف کمکم به فضیلت ابوهریره پی بردند. بویژه اهل مدینه زیرا او معلم اول آنها به شمار میرفت و بیش از سی سال میگذشت که او مشغول آموختن حدیث به آنها بود. مردم او را دوست داشتند و هر جا از او تعریف میکردند و مقامش را والا میداشتند و چون یکی از بهترین اصحاب آن حضرت (ص) بود، گاهی در نماز امام مردم میشد.

مروان که فرمانروای معاویه در مدینه بود به ابوهریره خیلی احترام میگذاشت چرا که حفظ و تقوا و پرهیزگاری او، مروان را شگفتزده کرده بود و در مسایل و مشکلاتی که برایش پیش میآمد از او اظهار نظر و فتوا میخواست و به اجتهاد او عمل میکرد. مروان فرزندانش، یعنی عبدالعزیز و عبدالملک را به ابوهریره سپرد تا به آنها فقه بیاموزد و از مسایل دین آگاه سازد. آنچه مقام ابوهریره را نزد مروان بالا برده بود، این بود که او عالم صادق در علم و مخلص در عمل بود که جز رضای خدا هدفی نداشت. بدین جهت در گفتن سخن حق جرأت داشت و از ملامت هیچ ملامت کنندهای نمیترسید طوری که خود مروان را امر به معروف و نهی از منکر میکرد و بارها بدون هیچ اغماضی او را نصیحت میکرد و برایش وعظ می‏گفت.

مولایش ابومریم می‏گوید: «روزی مروان مشغول ساختن خانه برای خود در وسط شهر مدینه بود. من نزدیک آنها نشستم و چگونگی کار آنها را تماشا میکردم. در آن اثناء ابوهریره از آنجا گذشت با دیدن آنها گفت: «خانه محکم بسازید و آرزوهای طولانی داشته باشید، به زودی خواهید مرد.» مروان به او گفت: «ابوهریره! چه میگویی؟» گفت: «به آنها گفتم خانه محکمی بسازید و آرزوهای طولانی داشته باشید، به زودی خواهید مرد.» مروان از شنیدن این جمله، ساکت ماند. ابوهریره خطاب به عدهای از مهاجرین چنین گفت: «ای قریش! بیاد آورید که دیروز چه بودید و امروز چه هستید!؟ امروز مردم برای شما کار میکنند، دارای بردگانی از سرزمینهای فارس و روم هستید. نان آرد سفید و گوشت چاق میخورید! پس سعی کنید مانند چارپایان یکدیگر را گاز نگیرید. امروز خود را کوچک بشمارید تا فردا خدا شما را بزرگ گرداند. به خدا سوگند! از شما هیچ کسی نیست که مقامش یک درجه بالا رود و خداوند در روز قیامت آن را پایین نیاورد.» بعد وارد خانه مروان شد و دید که تصاویری بر روی دیوار کشیده شده است. گفت: «من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمودند: خداوند عز و جل فرموده است: «چه کسی ظالمتر از فردی است که درست کند مانند آنچه که من آفریده‏ام. اگر راست می‏گویند و میتوانند، کوچکترین ذره عالم را بسازند با یک دانه گندم یا جو بیافرینند.».

روزی ابوهریره در دارالاماره نزد مروان رفت. مروان به دربان گفت: «ببین چه کسی است؟» نگهبان گفت: «ابوهریره است» مروان اجازه ورود داد. سپس گفت: «حدیثی از احادیث پیامبر (ص) برایم روایت کن. «ابوهریره گفت: «من از رسول خدا شنیدم که فرمودند: «روزی خواهد آمد که بسیاری از امراء آرزو کنند ایکاش از آسمان به زمین میافتادند ولی شغل امارت را به عهده نمی‏گرفتند.»

این موضع ابوهریره به اضافه علم و فقهاش، مقام او را نزد مروان بالا برده بود. بدین جهت در سال 45 هجری، هنگامی که معاویه مروان را به عنوان مسئول کاروان حج آن سال برگزید به او دستور داد که ابوهریره را جانشین خود در مدینه قرار دهد. مروان روز جمعه بالای منبر رفت و به اطلاع اهل مدینه رساند که ابوهریره را جانشین خود قرار داده است. مردم از شنیدن این خبر، با شادی و سرور جشن گرفتند. زیرا اهل مدینه ابوهریره را خیلی دوست داشتند. اخلاق خوب و سیرت نیکوی او مورد پسند همه بود. ابوهریره مسئولیت امارت را به بهترین وجه انجام می‏داد. در نماز امام مردم بود و روزهای جمعه برایشان خطبه ایراد میکرد. سیاست عدالت را در پیش گرفت، در مشاجرات آنها قضاوت و اختلافاتشان را حل می‏کرد و در میان آنها مانند یک فرد عادی زندگی می‏کرد. فرمانروایی، در اخلاق و رفتار او تغییر به وجود نیاورد. تواضع و فروتنی و عدم توجه به پست و مقام دنیوی باعث شد که همه از او به نیکی یاد کنند. او دارای وجودی پاک و اخلاقی شایسته بود. شوخیهای زیبا و تحقیر ظواهر فریبنده دنیا و شکر نعمتهای خدا، از شکوه و بزرگی او حکایت میکرد.

روزی در مسجد نبوی پس از اقامه نماز خطاب به مردم با صدای بلند چنین گفت: «سپاس خداوندی را که دینش را محکم و استوار گردانید و ابوهریره را بعد از اینکه برای دختر غزوان در ازای سیر کردن شکم و داشتن سواری کار می‏کرد، امام مردم گردانید. ای مسلمانان! سوگند به خدا! من خدمت آنها را فقط برای بدست آوردن تکه نانی و اینکه در شبهای تاریک مرا سوار شتر بکنند، به عهده گرفتم. بعد خداوند، همان زن را به عقد من درآورد. گاهی سوار الاغ می‏شد که پالانی داشت و طنابی باریک از لیف خرما در گردنش بود. ابوهریره به وسیله آن کارهایش را انجام میداد و گاهی که کسی را بر سر راهش میدید، سواره یا پیاده در حالی که بسته هیزم روی دوشش بود، با شوخی می‏گفت: «امیر است، راه را باز کنید!!!»

ثعلبة بن ابی مالک القُرظی می‏گوید: «ابوهریره را زمانی که جانشین مروان بود، در حالی دیدم که بستهای هیزم بر پشت داشت و وارد بازار میشد. وقتی مرا دید، به شوخی گفت: «ابن ابی مالک! راه را برای امیر باز کن.» گفتم: «همین اندازه کافی است؟» دوباره گفت: «راه را برای امیر باز کن.»

روزی ابوهریره یکی از دوستانش به نام ابورافع را به شام دعوت کرد، وقتی غذا نهاده شد، گفت: «ابورافع استخوانی را که گوشت دارد، برای امیر بگذار!» ابورافع فکر کرد که در غذای آنها گوشت وجود دارد ولی وقتی خوب دقت کرد، دید غذای آنها نان تلیت شده با روغن است. در حالی که بلند بلند میخندید، گفت: «ابوهریره! جداً که تو آدم شوخ طبعی هستی.»

روزی بعد از خروج از مسجد، جوانی نزد او آمد و گفت: «چرا کنیه تو را ابوهریره گذاشته‏اند؟» ابوهریره نگاهی به او انداخت و گفت: «از من نمیترسی؟» گفت: «بلی به خدا از تو میترسم» ابوهریره خندید و گفت: «من گوسفندان خانوادهام را

می‏چرانیدم، گربهای کوچک و صحرایی داشتم که شبها آن را در شکاف درختی می‏گذاشتم و چون روز میشد، آن را با خود به صحرا میبردم و با آن بازی میکردم. بدین جهت کنیه مرا ابوهریره گذاشتند.»

کودکان نیز از حسن خلق و فروتنی و شوخیهای امیر بهرمند میشدند. گفتهاند: «شبها بچه‎‎ها سرگرم بازی کلاغ بودند، بدون اینکه آنها متوجه شوند، ابوهریره به آرامی به آنها نزدیک میشد و ناگهان خود را وارد بازی آنها میکرد و پاهای خود را به زمین می‏کوبید (می‏خواست بچهها را بخنداند) بچه‏ها میترسیدند و فرار می‏کردند.

مروان دو بار ابوهریره را به عنوان جانشین خود در مدینه انتخاب کرد و بدینوسیله او را دلجویی و به خود نزدیک می‏کرد و به خاطر علم و فضل ابوهریره، به او هدیه میداد. معاویه نیز مقام او را والا نگاه میداشت و از دمشق برای او هدایایی میفرستاد. با وجود این ابوهریره نمی‏توانست در برابر کارهای مروان، در صورت کوچکترین مخالفتی با اسلام، ساکت بماند زیرا او عالم صادقی بود که به رضای خدا و سربلندی در آخرت میاندیشید. او مروان را به خاطر بعضی از کارهایش، سرزنش می‏کرد تا به خود بیاید. گاهی کار به جایی میرسید که مروان خشمگین میشد. باز هم ابوهریره جز صلابت و دفاع از حق، چیزی نمیگفت.

روزی ابوهریره در دارالاماره نزد مروان آمد و به او گفت: «تو بیع ربا را حلال قرار دادهای؟» مروان گفت: «چطور؟» ابوهریره گفت: «تو معامله محکاک (آنچه درست نیست) را حلال قرار دادهای در حالی که رسول خدا (ص) از فروختن طعام، قبل از بدست آوردن کامل آن، (پیش خریدن آن از دست مردم) نهی فرموده است.» سرانجام معاویه، مروان را از امارت معزول کرد و کسی دیگر را به جای او گماشت. با وجود این، از مقام بلند و اهمیت او نزد مردم کاسته نشد. چون اکثر مردم، به ویژه بنی امیه به او احترام میگذاشتند. زیرا او بزرگ آنها و رهبرشان بود.

موضع ابوهریره در هر دو حالت یعنی زمان امارت و بعد از آن، در برابر مروان موضع امر به معروف و نهی از منکر بود.

 

مؤلف: محمدعلی دوله

مترجم: ؟

مصدر: سایت اهل سنت

أضف الى مفضلتك
  • del.icio.us
  • Digg
  • Facebook
  • Google
  • LinkedIn
  • Live
  • MySpace
  • StumbleUpon
  • Technorati
  • TwitThis
  • YahooMyWeb

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
التصنيفات : صحابه | السمات:
أرسل الإدراج  |   دوّن الإدراج  


اكتب تعليــقك
الإسم الذي سيظهر على التعليق
مشتركي مكتوب
اسم آخر