بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العلمين
ابو هریره شاگرد مکتب پیامبر
در صحبت رسول اکرم (ص)
ابوهریره بمدینه برگشت و وارد مسجد نبوی شد و برای خود جایی در صفه که در آن گروهی از صحابه فقیر مینشستند و میخوابیدند، در نظر گرفت و مرحله مصاحبت و همراهی او با پیامبر اکرم (ص) که زیباترین و بهترین مرحله زندگی او (ابوهریره) بشمار میرفت آغاز شد. در آن زمان، یعنی اوایل سال هفتم هجری، ابوهریره بیشتر از 30 سال سن نداشت. جوانی با ذکاوت و حافظه قوی و تشنه علم و دانش بود. دوست داشت از سخنان پیامبر اکرم (ص) بهرهمند شود و برای خود سرمایه معنوی بیاندوزد. هیچ چیزی در زندگی نمیتوانست مانع او از این کار شود. او جوانی بود که هنوز ازدواج نکرده و فردی قانع بود. با کمترین امکانات زندگی میکرد. نفس خود را چنان تربیت کرده بود که گرسنگی و برهنگی و فقر را براحتی تحمل میکرد و کاملاً متوجه پیامبر اکرم (ص) بود. او فقط یک هدف داشت و آن طلب علم و تفقه در دین بود. برای حصول این هدف در چهار سال اول مصاحبت با آن حضرت (ص) لحظهای غافل نماند و برای دستیابی به آن، سختیهای زیادی تحمل کرد و با صبر و بردباری توانست یکی از بهترین شاگردان مکتب آن حضرت (ص) بشمار آید. مدت زیادی از سکونت او در مدینه نگذشته بود که حبیب بن عمرو حممة الدوسی، بزرگ قبیله دوس، همراه هفتاد نفر از افراد قومش بمدینه آمد و پس از شرفیاب شدن به محضر آن حضرت (ص) مسلمان شدند و به سایر افراد قبیله خود که جلوتر از آنها مسلمانان شده بودند، ملحق شدند و در گوشهای از مدینه سکنی گزیدند. ابوهریره از آمدن آنها بشدت خوشحال شد و اذعان داشت که مسلمان شدن آنها به یمن دعای آن حضرت (ص) در روز خیبر بوده است. ابوهریره با جان و دل به سخنان پیامبر اکرم (ص) گوش فرا میداد و مسایلی را که نمیدانست از او میپرسید و آنها را در حافظه خود ثبت میکرد. اولین چیزی را که بدقت فرا گرفت شیوه نماز خواندن پیامبر اکرم (ص) بود.
بنابراین نماز خواندنش را اصلاح کرد و دقیقاً مانند آن حضرت (ص) نماز میخواند. علاوه بر آن بصورت شگفت انگیزی به حفظ قرآن کریم روی آورد و آیات و سورههای آنرا از پیامبر (ص) میآموخت و بنابه توصیه ایشان (پیامبر) آنرا حفظ میکرد همچنین از بزرگان صحابه میخواست که به او قرآن بیاموزند و برای حفظ دقیق آن، برایش دعا کنند. ابوهریره در زمانی کوتاه با تعداد زیادی از صحابه رسول خدا آشنا شد. نام و مقام آنها و مشکلاتی را که بخاطر اسلام تحمل کرده بودند، میدانست. گاهی نزد انس بن مالک (رض) که جوان فهمیده و دانا و اولین خادم رسول اکرم (ص) بود، میرفت و از او اخبار و حوادثی را که برای آن حضرت (ص) در بدو هجرت پیش آمده بود، میپرسید و او آن اخبار و حوادث را برایش بازگو میکرد و ابوهریره با خوشحالی زیاد به آنها گوش فرا میداد. همچنین ابوهریره میدید که عبدالله بن مسعود و مادرش زیاد به خانههای پیامبر (ص) رفت و آمد میکنند. خیال کرد که آن دو خدمتگزار پیامبر (ص) هستند. ولی بعد دانست که آن روابط بخاطر احترامی است که پیامبر (ص) برای ابن مسعود قایل میشد زیرا او مردی صالح و خدمتگزار بود. ابوهریره آرزو داشت که به مقامی که ابن مسعود و انس بن مالک و سایر صحابه مقرب، نزد پیامبر داشتند، دسترسی پیدا کند. ابوهریره پیامبر اکرم (ص) را از همه مردم و حتی از وجود خودش نیز بیشتر دوست داشت و هر وقت نزد پیامبر (ص) میبود، احساس سعادت و هر وقت جدا بود احساس وحشت میکرد و بصراحت این مطلب را بعرض آن حضرت (ص) رساند و گفت: ای رسول خدا! من هر وقت تو را میبینم خوشحال میشوم و دیدار تو باعث خنکی چشم میشود. رسول خدا (ص) نیز که به صداقت او پی برده بود، به او محبت میکرد و همیشه با چهره خندان با او روبرو میشد. ابوهریره نه تنها رسول خدا (ص) را دوست داشت، بلکه اهل بیت و سایر صحابه را بخاطر اینکه رسول خدا (ص) به آنها محبت میکرد، آنها را دوست داشت. حتی کودکان خردسالی را که پیامبر اکرم (ص) با آنها محبت مینمود، ابوهریره آنها را دوست داشت و به آنها محبت میکرد. بویژه حسن و حسین فرزندان علی (رض) و عبدالله بن عباس و سایر کودکان دیگر.
محبت پیامبر (ص) نسبت به ابوهریره باعث شد که او خود را خوشبخت احساس کند چون به آخرین آرزوی خود در زندگی یعنی مصاحبت با آن حضرت (ص) و فرا گرفتن علم و دانش از وی، دست یافت. تنها یک چیز او را بشدت ناراحت داشت و صفای درونی او را تیره میکرد. زیرا مادرش هنوز بر شرک باقی مانده بود و از ایمان آوردن بخدا و رسول امتناع میورزید. ابوهریره مکرر او را به اسلام دعوت میکرد ولی او نمیپذیرفت. پس از مراجعت از خیبر، ابوهریره هر چه را که دیده و شنیده بود و دلالت بر صدق و راستی رسالت آن حضرت (ص) میکرد، برای مادرش تعریف نمود. خصوصاً داستان گوسفند مسموم را که برای آن حضرت (ص) آورده بودند. اما مادرش همچنان پایبند دین آباء و اجداد خود بود و از مسلمان شدن خودداری میکرد و میگفت: تا وقتی زنده باشم، ذی الخلصه را میپرستم.
با وجود این، ابوهریره از دعوت او بسوی خدا دست برنداشت و مأیوس نشد و هر روز او را سوگند میداد که به خدا و رسول او ایمان بیاورد. ولی او نه تنها ایمان نمیآورد، بلکه در یکی از روزها خشمگین شد و به پیامبر (ص) توهین کرد.
ابوهریره از شنیدن آن سخن بشدت ناراحت شد و ترسید که مبادا بخاطر آن گستاخی عذابی از سوی خدا برای مادرش و حتی خودش که سبب آن بیاحترامی شده بود، نازل شود بدین جهت غم و اندوه بزرگی او را در برگرفت و برای رفع این مشکل هیچ یاوری غیر از خود آن حضرت (ص) به نظرش نیامد. شتابان بسوی آن حضرت (ص) روانه شد و پس از ورود به مسجد در حالیکه اشکهایش چهره و ریشش را تر کرده بود، به آن حضرت (ص) سلام داد و نزد او نشست. پیامبر (ص) پرسید چه اتفاقی افتاده است؟
ابوهریره با صدای غمگین گفت: ای رسول خدا (ص) امروز مادرم را به اسلام دعوت کردم، نپذیرفت و سرانجام سخن ناپسندی در مورد شما گفت. دعا کن خدا مادرم را هدایت کند.
پیامبر مهربان (ص) خواسته او را اجابت کرد و دست دعا بسوی آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا! مادر ابوهریره را هدایت کن. ابوهریره از اینکه آن حضرت (ص) برای هدایت مادرش دعا کرد خیلی خوشحال شد. از آن حضرت (ص) اجازه گرفت تا بخانه نزد مادرش برگردد و او را به این دعای مبارک، مژده دهد. اما قبل از اینکه او بخانه برسد خداوند کارش را کرده و دعای پیامبرش را اجابت نموده و ابوهریره را بخاطر هدایت مادرش مورد لطف قرار داده بود. زیرا هنگامیکه ابوهریره با ناراحتی از خانه خارج شده بود مادرش در مورد آنچه فرزندش او را بسوی آن دعوت کرده بود بفکر فرو رفت. خداوند در آن لحظه قلب او را روشن ساخت و بسوی حق هدایت کرد. زبانش باز شد و شهادت آورد: (اشهد أن لا اله الا الله و اشهد أن محمدا رسول الله)
لذا کفر او به ایمان، و سنگدلیاش به رأفت، و دشمنیاش به دوستی بدل شد. با شتاب رفت که غسل کند و با پلیدی جاهلیت وداع نماید و ایمان را که ظاهر و باطنش پاک است در آغوش گیرد. هنگامیکه ابوهریره بخانه رسید، از شنیدن صدای آب، دانست که مادرش در حال غسل کردن است. منتظر ماند تا کارش را تمام کند. مادرش لباسهایش را پوشید و قبل از اینکه چادرش را بسر نماید، درب را باز کرد و شهادت آورد. ابوهریره از دیدن آن صحنه به حیرت افتاد و از شدت از جایش پرید و بدون اینکه توقف کند، از مادرش بپرسد که چه انگیزهای باعث شد که مسلمان شود؟ بحضور آن حضرت (ص) بازگشت تا اسلام آوردن مادرش را به اطلاع او برساند. این بار در حالی بحضور آن حضرت (ص) شرفیاب شد که از شدت خوشحالی گریه میکرد. سلام داد و گفت: مژده ای رسول خدا! خداوند دعای شما را پذیرفت و مادرم را هدایت کرد. چهره مبارک آن حضرت (ص) از شنیدن این خبر درخشید و خوشحال شد و حمد و سپاس خدای را بجای آورد.
ابوهریره فرصت را غنیمت شمرد و گفت: یا رسول الله! دعا کن خداوند مرا و مادرم را محبوب بندگان مؤمن بگرداند و بندگان مؤمن را محبوب ما قرار دهد. رسول خدا فرمود: خداوندا! این بنده کوچک خود و مادرش را محبوب بندگان مؤمن قرار بده و بندگان مؤمن خود را محبوب اینها بگردان.
پس از این دعای مبارک آن حضرت (ص) ابوهریره خیلی خوشحال شد. زیرا این روز برای او روز زیبا و بیاد ماندنی بود و پس از روز ملاقات او با پیامبر در خیبر، این روز دومین و بهترین روز زندگی ابوهریره بشمار میرفت. زیرا در این روز غم بزرگی با اسلام آوردن مادرش، از قلبش زدوده شده و به نعمت بزرگی دست یافت و آن دعای پیامبر اکرم (ص) بود که فرمود: خداوندا! مؤمنین را محبوب ابوهریره و مادرش و آنها را محبوب مؤمنین بگردان. بعد از این روز تاریخی و بیاد ماندنی، ابوهریره مدت زیادی زندگی کرد و دید که چگونه خداوند دعای پیامبرش را در حق او پذیرفته بود و همیشه این سخن را یادآور میشد که: به لطف خدا، هر مؤمنی که اسم مرا بشنود، اگر چه مرا ندیده باشد، باز هم مرا دوست خواهد داشت.
پس از اسلام آوردن مادرش، ابوهریره احساس کرد که هیچ غم و اندوهی و هیچ مشکلی بر سر راه او قرار ندارد. بدین جهت تمام حواس یعنی چشم و گوش و قلب خود را متوجه رسول خدا (ص) ساخت تا کاملاً اسلام را بشناسد و علم بیاموزد.
بدینجهت از آن روز به بعد توجه خود را به دو چیز مهم معطوف ساخت:
1- حفظ و فهمیدن آیات قرآن که از این تاریخ به بعد بر پیامبر (ص) نازل میشد.
2- حفظ و دانستن احادیث و سخنرانیها و مواعظ آن حضرت (ص) که برای صحابه ایراد میفرمود، بدون اینکه یک کلمه از آنها را جا بیندازد. همچنین حفظ آیاتی که قبل از این تاریخ بر آن حضرت (ص) نازل شده بود و سخنانی را که قبلاً برای صحابه ایراد فرموده بود همراه با سیرت گذشته آن حضرت (ص) و روزهای تاریخی زندگی او.
بخاطر این دو هدف بود که ابوهریره تمام روزهای زندگی خود و بخشی از شبها را با آن حضرت (ص) میگذراند و همیشه همراه او بود. پشت سر او نماز میخواند و به قرائت آن حضرت گوش فرا میداد. صبح و شب با او بود. همراه او به دیدار صحابه و عیادت بیماران میرفت، با او در تشییع جنازهها شرکت میکرد. کارهای پیامبر را انجام میداد. کسی را که پیامبر (ص) میخواست، او را صدا میزد و دستورات و پیامهای او را بمردم میرساند. ذهن ابوهریره مانند دفتری بود که خاطرات، حوادث و احوال روزانه آن حضرت (ص) را دقیقاً در آن ثبت مینمود. همت بلند، حافظه استثنایی، فهم دقیق، تشنگی شدید برای کسب علم، عدم اشتغال بکارهای دیگر، قناعت کامل و بیرغبتی به مال و منال دنیا، ابوهریره را در انجام این کار مهم، یاری میداد. در رأس همه اینها، محبت شدید او نسبت به پیامبر اکرم (ص) بود که عواطف و احساسات او را به جوش در میآورد.
ابوهریره نزد پیامبر (ص) مقام والایی داشت و مورد محبت او قرار گرفته بود. علاقه شدید او به کسب علم، باعث شادی آن حضرت (ص) شده بود و به اصحاب سفارش میکرد که به او قرآن بیاموزند. و گاهی که او را نمیدید، به جستجوی او میپرداخت و کسی را میفرستاد تا او را پیدا کند. هر وقت آن حضرت (ص) وارد مسجد میشد، ابوهریره نزد او میآمد. در یکی از روزها، آن حضرت (ص) وارد مسجد شد ولی ابوهریره را ندید. به اطراف خود نگاه کرد و از کسانیکه در مسجد بودند حال او را پرسید و فرمود: شما جوان دوسی را ندیدهاید؟ کسی جواب نداد. آن حضرت (ص) برای بار دوم و سوم پرسید. کسی جوان دوسی را ندیده است؟ آنها گفتند: خیر. مردی که در حال نماز خواندن بود، پس از اتمام نماز، به آن حضرت (ص) گفت: ای رسول خدا! او بیمار است و در گوشه مسجد افتاده است. پیامبر(ص) از شنیدن این خبر ناراحت شد و نزد او رفت و با لبخند به او سلام داد و بیماریاش را پرسید. ابوهریره نوع بیماری خودش را برای آن حضرت توضیح داد. سپس پیامبر اکرم (ص) دست مبارکش را در محل درد گذاشت و برای بهبودی او دعا کرد. در همان لحظه ابوهریره برخاست و از بیماری شفا یافت.
همانطور که شرح آن گذشت، ابوهریره با تمام وجود پیامبر (ص) را دوست داشت و هر چه از او میشنید، حفظ میکرد و از فرط دوستی بکثرت چهره آن حضرت (ص) را مینگریست. خوشبختانه برای این کار جرأت داشت در حالیکه تعداد زیادی از صحابه بعلت هیبت آن حضرت (ص) نمیتوانستند دائماً بر چهره مبارکش نگاه کنند. ابوهریره میگفت: هیچ چیز در دنیا زیباتر از رسول خدا (ص) ندیدهام. گویا خورشید در چهرهاش حرکت میکند. از بس که آن حضرت (ص) را دوست داشت، سؤالاتی میکرد که دیگران جرأت پرسیدن آنرا نداشتند.
روزی ابوهریره به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا (ص) چون تو را میبینم، خوشحال میشوم و چشمهایم روشن میشوند مرا از همه چیز باخبر ساز. پیامبر (ص) فرمودند: همه چیز از آب آفریده شده است. ابوهریره گفت: یا رسول الله (ص) مرا بکاری راهنمایی کن که پس از انجام دادن آن به بهشت بروم. آن حضرت (ص) فرمود: به مردم سلام کن، آنها را غذا بده و به آنها رحم کن و هنگام شب که مردم در خواب هستند، برخیز و عبادت کن. آنگاه با سلامتی وارد بهشت میشوی. در یکی از روزها که تعداد زیادی از صحابه نزد آن حضرت (ص) نشسته بودند، ابوهریره پرسید: ای رسول خدا (ص)شفاعت تو در روز قیامت نصیب چه کسانی خواهد شد؟
پیامبر (ص) از سؤال ابوهریره خوشحال شد، او را ستود و به او گفت: فکر میکردم که در پرسیدن این مطلب، هیچ کس از تو مستحقتر نیست زیرا شوق تو برای یاد گرفتن حدیث خیلی زیاد است. بعد از آن فرمود: شفاعت من بیشتر نصیب کسانی میشود که خالصانه و از اعماق قلب لا اله الا الله بگویند.
صحابه کرام نیز از این سؤال ابوهریره خوشحال شدند و از او تشکر کردند. از همه بیشتر ابی ابن کعب از این سؤال خوشش آمد و ضمن تعریف از ابوهریره به او توصیه کرد که همیشه چنین سؤالاتی مطرح کند تا به معلومات آنها بیفزاید. در واقع ابوهریره به چنین سفارشی، نیاز نداشت. زیرا او آنقدر علم را دوست داشت که مرد تشنه آب سرد را. و از تمام کاینات، پیامبر (ص) را از همه بیشتر دوست میداشت. بنابراین، طبق عادت، هر روز از آن حضرت (ص) سؤال میکرد و به دانش خود میافزود.
ابوهریره احساس کرده بود که آن حضرت (ص) وقتی به نماز میایستد، بعد از تکبیر اولی و قبل از شروع فاتحه لحظاتی مکث میکند و آنگاه شروع به خواندن مینماید. بدین جهت از آن حضرت (ص) پرسید. ای رسول خدا (ص)در آن لحظات چه میگویید؟
پیامبر (ص) فرمود: این دعاها را میخوانم:
«اللهم باعد بینی و بین خطایایی کما باعدت بین المشرق و المغرب اللهم نقّنی من خطایی کما ینقی الثوب الابیض من الدنس اللهم اغسلنی من خطایای بالماء و الثلج و البرد».
«بار خدایا میان من و گناهانم دوری بینداز همچنان که مشرق و مغرب را از هم دور کردهای، بار خدایا مرا از گناهانم پاک بکن همانگونه که پارچه سفید از چرک پاک شود، بار خدایا با آب سرد و خنک بخشش مرا از گناهانم شستشو بکن.»
چون ابوهریره میدید که آن حضرت (ص) با چهرهای باز و خندان به سؤالات او پاسخ میدهد و از اینکه او بدنبال کسب علم و معرفت است و صحابه نیز از سؤالات او خوشحال میشوند، بدین جهت ابوهریره همه چیزهائی را که نمیدانست، از آن حضرت (ص) میپرسید مثلاً از نماز، روزه، زکات، حج، ایمان و حقیقت آن، از بهشت و دوزخ، از ملأ اعلی همچنین از زندگی آن حضرت (ص) و دعوتش در مکه و حوادثی که در آنجا برایش پیش آمده بود و از هجرتش بمدینه و حوادث تمام روزهای زندگیاش. آن حضرت (ص) با متانت و حوصله به او پاسخ میداد.
روزی آن حضرت (ص) خواست که ابوهریره را بیازماید. در حالی که غنیمت تقسیم میکرد، به ابوهریره گفت: از من نمیپرسی که این غنایم مال چه کسی است؟ ابوهریره در پاسخ گفت: تقاضا دارم آنچه را که خدا بتو آموخته، بمن بیاموزی. پیامبر (ص) فرمود: پس چادرت را پهن کن. ابوهریره چادری را که بر دوش داشت، بین خود و آن حضرت (ص) پهن کرد. پیامبر (ص) مدتی طولانی با او سخن گفت، سپس فرمود: چادرت را جمع کن.
ابوهریره چادرش را جمع کرد، و پس از آن، بیدرنگ به راز این کار پی برد. شامگاه آن روز که پاسی از شب گذشته بود، ابوهریره احادیثی را که از آن حضرت (ص) شنیده بود بیاد آورد و تکرار نمود. یادآوری آن احادیث آنقدر برایش راحت بود که خیال میکرد آنها را از روی کتاب میخواند بدون اینکه کلمهای را جا بیندازد. خیلی خوشحال شد و بخاطر این نعمت خدا را سپاس فراوان گفت. چند روز از این واقعه نگذشته بود که خداوند به ابوهریره اکرام نمود یعنی دعای پیامبر اکرم (ص) را که فرموده بود: «خداوندا! حافظه ابوهریره را تقویت فرما» مورد اجابت قرار داد. از آن لحظه به بعد، هر مطلبی را که حفظ میکرد، از یادش نمیرفت. روزی پیامبر اکرم (ص) وارد مسجد شد. دید که ابوهریره و زید بن ثابت و یکی دیگر در مسجد نشستهاند. زید و مردی دیگر مشغول نماز خواندن هستند و ابوهریره قرآن تلاوت میکند پس از چند لحظه، آن دو نفر (زید و مرد دیگر) نما
المزيد