ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 14th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

آخرین روز زندگی ابوهریره

سن این صحابی بزرگوار بالا رفته بود و از مرحله میانسالی گذشته بود و به پیری رسیده بود. او پنجمین دهه عمر خود را بعد از وفات پیامبر (ص) پشت سر میگذاشت و عمرش پس از رحلت آن حضرت (ص) طولانی شده بود. او تعداد زیادی از بزرگان صحابه را تشییع جنازه کرده بود که آخرین آنها بزرگ بانوی اسلام، امالمؤمنین عایشه صدیقه (رض) بود که در سال 58 هجری دار فانی را وداع گفت و ابوهریره در نشییع جنازهاش شرکت کرد و او را تا آخرین منزلش، بدرقه نمود. پس از آن، ابوهریره بیمار شد و احساس کرد که مرگش فرا رسیده است و دوست داشت که اجلش زودتر فرا رسد و دعا می‏کرد که خداوند قبل از سال 60 هجری، او را به سوی خود فرا خواند. کم‏کم حال ابوهریره‏ وخامت یافت و تمام بدنش سست و ضعیف گردید و یقین کرد

که این بیماری، بیماری مرگ اوست و به زودی دنیا را ترک خواهد کرد.

در مدینه هم شایع شد که بزرگترین دانشمند اسلام در آن زمان و صحابی حافظ یعنی ابوهریره، مریض شده و در شرف مردن است. مردم از هر طرف به عیادتش میآمدند و برای او آرزوی سلامتی و طول عمر کردند تا بتوانند از او علوم جدیدی فراگیرند زیرا ابوهریره علمی در اختیار داشت که هرگز سرچشمه‏اش خشک نمیشد. در آن اثناء شاگردش ابوسلمة بن عبدالرحمن بن عوف به عیادتش آمد و چون دید که حال استادش خوب نیست و دردش شدید میباشد، ناراحت شد و اشک از چشمانش سرازیر گشت. او را در آغوش گرفت و گفت: «بار خدایا! ابوهریره را شفا بده» اما ابوهریره گفت: «خداوندا! مرا بمیران» و نگاهی به ابوسلمه انداخت و آهسته به او گفت: «اگر می‏خواهی بمیری، بمیر. سوگند به خدا! زمانی خواهد آمد که مرد از کنار قبر برادرش بگذرد و آرزو کند که کاش او صاحب این قبر میبود.»

گروهی از اهل مدینه به دیدارش آمدند. ابوهریره به چهرههایشان نگاه کرد، اشک در چشمانش حلقه زد و شروع به گریه کرد. آنها از گریستن ابوهریره متأثر شدند و یکی از آنها از او پرسید: «ابوهریره! چرا گریه میکنی؟» گفت: « به خاطر طولانی بودن سفر و کمی توشهام گریه میکنم زیرا روی تپهای قرار دارم که لبه پرتگاه آن یا روی جهنم است یا روی بهشت و من نمیدانم که مرا به کدام یکی پرت خواهند کرد. حاضران از شنیدن سخنان او که قلبش مالامال از ترس خدا بود و فردی صالح و نیکو کار بود که فریب شیطان را نخورده بود، حیرت زده شدند و از سخنان او، در سن بزرگ  پندی عبرت انگیز آموختند.»

سرانجام، ابوهریره فرزندانش المحرر و محرز و عبدالرحمن و بلال را خواست و موالی و دامادش سعید بن مسیب و شاگردان مهم و بزرگش را نیز فرا خواند و به آنها چنین وصیت کرد: «وقتی که مردم، برایم نوحه نخوانید زیرا برای رسول خدا (ص) نوحه خوانده نشد و به دنبالم با آتشدان حرکت نکنید و مرا شتابان به سوی قبرستان ببرید زیرا من از رسول اکرم (ص) شنیدم که فرمودند: هر وقت جنازه مرد صالح بر تابوت گذاشته شود، می‏گوید: «مرا زودتر ببرید مرا زودتر ببرید» ولی متأسفانه وقتی جنازه فرد ناصالح بر تابوت نهاده شود، می‏گوید: (وای بر من! مرا به کجا می‏برید!؟ مرا

به کجا می‏برید!؟) بعد از آن ابوهریره شروع به گریه کرد. گفتند: «چه چیز تو را به گریه میاندازد؟» گفت: «دوری سفر و کمی توشه» بعد به فرزندش وصیت کرد که خانه‏اش را در ذی‏الحلیفه، به غلامانش بدهند و با آنها نیکی و مهربانی کنند.

صبح آخرین روز زندگی فرا رسید و مروان بن حکم برای عیادت از ابوهریره نزد او رفت و گفت: «خدا تو را شفا بدهد ای ابوهریره!» ابوهریره چشمانش را باز کرد و نگاهی به بالا انداخت و گفت: «خداوندا! من ملاقات تو را دوست دارم تو نیز ملاقات مرا دوست بدار.»

 مروان از کنارش برخاست و رفت. چند لحظه بعد، روح مطمئن او به ملکوت اعلی پیوست و دار فانی را وداع گفت و به استقبال زندگی جاودان و آرام شتافت و تاریخ با خط درشت، یکی از مهم‏ترین حوادث سال 59 هجری را چنین ثبت کرد: (در این سال ابوهریره دوسی یمنی، یار رسول اکرم (ص) و شاگرد رشیدش، پس از عمری آکنده از کسب علم و عبادت پروردگار و کار نیک، دار فانی را وداع گفت. همه مردم برای او گریستند و به شدت از فراق او غمگین شدند.)

خبر وفات ابوهریره به سرعت در مدینه و اطراف آن شایع شد. مردم کارهایشان را رها کردند و به سوی منزل ابوهریره که در ذی‏الحلیفه قرار داشت، شتافتند و تابوت او را در گرما و آفتاب سوزان، به دوش گرفتند و به سوی مسجد نبوی، تشییع کردند. مردم در پیش تابوت او ساکت و آرام حرکت می‏کردند. پس از ادای نماز ظهر او را به مسجد نبوی بردند. در پیشاپیش تشییع کنندگان، اصحاب پیامبر (ص) و بزرگان تابعین قرار داشتند و نیز دو صحابی بزرگوار یعنی عبدالله بن عمر و ابو سعید خدری که در کنار

یکدیگر میرفتند، به کثرت میگفتند: «رحمت خدا بر ابوهریره باد.»

مردم نماز عصر را خواندند سپس تابوت ابوهریره را جلو آوردند و امیر مدینه ولید بن عقبه امام شد و مردم پشت سر او در صفوف فشرده برای نماز ایستادند. جمعیت آنقدر زیاد بود که در صحن مسجد جا نمی‏گرفتند. سرانجام، نماز جنازه اقامه شد. پس از نماز، ابتدا فرزندان عثمان در میان ازدحام جمعیت، تابوت او را به دوش گرفتند و به سوی قب

المزيد


ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 14th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

عابد پرهیزکار

طلب علم و نشر آن، بزرگترین خصوصیت این صحابی بزرگوار بود. علاوه بر این، ویژگی دیگری هم داشت که اهمیت آن کمتر از طلب علم نبود و آن هم تقوا و ترس او از خدا بود، آنگونه که شایسته ذات احدیت است.

مجاهده در راه اطاعت از خدا و تقرب به او و خو گرفتن به حسن خلق و رفتار نیک از خصوصیات بارز این صحابی گرانقدر بود. این خصوصیت عجیبی نبود زیرا همه اصحاب، این ویژگیها را از رهبر و الگوی خود پیامبر اکرم (ص) آموخته بودند یعنی علم و عمل را از آن حضرت (ص) یاد گرفته بودند. همچنین شایسته است که عالم صادق به علم خود عمل کند و آن را بر خود تطبیق نماید تا دیگران او را الگوی خود قرار دهند. ابوهریره زیاد عبادت می‏کرد. زیاد نماز شب (تهجد) میخواند. رکوع و سجدههای طولانی انجام میداد. به کثرت استغفار میکرد و تسبیح میگفت، توبه میکرد و دعاهای طولانی میخواند، شبها آه و ناله بدرگاه خدا سر میداد، روزهای دوشنبه و پنج شنبه را روزه میگرفت و به هیچ وجه روزه این دو روز را ترک نمی‏کرد، او شب را سه قسمت کرده بود که یک سوم آن را میخوابید و یک سوم دیگر را بیدار بود و عبادت میکرد و در ثلث آخرش، احادیثی را که حفظ کرده بود، به خاطر میآورد و تکرار مینمود و خانواده‏اش را برای عبادت کردن در آن پاس از شب، بیدار می‏کرد.

ابوعثمان، یکی از بزرگان تابعین، می‏گوید: «هفت روز مهمان ابوهریره بودم. او و همسر و خادمش شب را سه قسمت میکردند و هر کدام ثلثی از شب را با خواندن نماز پاس می‏داشتند یعنی ابتدا یکی نماز میخواند و پس از اینکه وقتش به پایان میرسید، دیگری را بیدار می‏کرد.»

او در روز، هزاران بار طلب آمرزش میکرد و زیاد دعا میخواند و می‏گفت: بخیلترین مردم کسی است که برای سلام دادن بخل ورزد و عاجزترین مردم کسی است که از دعا خواستن عاجز باشد.

در دهه اول ذیالحجه، ابوهریره و عبدالله بن عمر به بازار رفتند و تکبیر گفتند. مردم همصدا با آنها تکبیر می‏گفتند. او در ادای دو رکعت نماز سنت فجر، زیاد کوشا بود و یارانش را به خواندن آن توصیه میکرد و میگفت: «دو رکعت نماز سنت فجر را ترک نکنید اگر چه اسبها شما را لگد مال کنند.»

ابوهریره در منزل خود چهار مسجد داشت:

1- مسجد (اتاق کوچکی برای نماز) کنار درب بزرگ منزل.

2- مسجدی در خانه.

3- مسجدی در اتاقش.

4- مسجدی نزدیک درب خانه.

هر وقت از خانه بیرون میشد، در همه این مساجد نماز می‏خواند. قرآن زیاد تلاوت می‏کرد، خصوصاً در نماز. در کم و کیف ادای نماز، به شدت از پیامبر اکرم (ص) پیروی می‏نمود.

ابورافع می‏گوید: «من نماز عشاء را با ابوهریره خواندم. او در نماز، سوره ـ اذ السماء انشقت ـ را خواند و سجده تلاوت به جای آورد. پرسیدم: «این چه سجدهای بود؟» گفت: «پشت سر آن حضرت (ص) نماز می‏خواندم که این سجده را به جای آورد. از

آن به بعد من هم همیشه وقتی به این آیه می‏رسم، سجده می‏کنم.» روزهای دوشنبه و پنج شنبه هر هفته همیشه روزه بود. در ماه سه روز دیگر هم روزه می‏گرفت تا به توصیه آن حضرت (ص) عمل کرده باشد. میگفت: «دوستم پیامبر اکرم (ص) مرا به سه روز روزه گرفتن در ماه و خواندن دو رکعت سنت نماز صبح و اینکه نمازهای وتر را قبل از خوابیدن، بخوانم توصیه فرمودهاند.

دوران مجردی ابوهریره طولانی بود و در ازدواجش تأخیر کرد و چون ترسید مبادا به گناه کبیره مبتلا شود، همیشه در مسجد دعا میکرد که خداوند او را از ارتکاب به گناهان کبیره محفوظ نگاه دارد تا دینش سالم بماند. گفتهاند: «او در سجده از خدا پناه میخواست که زنا و دزدی و یا گناهان کبیره دیگری از او سر بزند.» به او گفتند: «آیا میترسی؟» گفت: «من چه امنیتی دارم در حالی که شیطان زنده است! انسان تا وقتی که همراه شکر زبانی، شکر عملی انجام ندهد، عابد حقیقی نمیشود.» 

ابوهریره همیشه به مردم می‏گفت که قبلاً چه کسی بوده و حالا چه کسی شده است و همیشه صدای شکر او از نعمتهایی که خداوند به او ارزانی داشته بود، به گوش می‏رسید و این کلمات را زیاد تکرار میکرد: «الحمد لله الذی هدى اباهریره للاسلام، الحمد لله الذی منّ على ابی هریره بمحمد علیه الصلوة و السلام.»

بهترین ثمره عبادت و تقوا، دستیابی به اخلاق و رفتار نیک و پسندیده است که خداوند این دو نعمت را به او ارزانی داشته بود. بیشتر از مردم، خانواده و خویشاوندان و همسایگان و دوستان، مستحق رفتار خوب هستند. ابوهریره علاوه بر اینها، بیشتر به مادرش نیکی میکرد و چون او را از سرزمین یمن به مدینه آورده بود، آنقدر بر شرک مادرش صبر کرد و چاره اندیشی نمود تا سرانجام مسلمان شد سپس خودش را وقف خدمت به مادرش کرد و مادرش تا زمانی که زنده بود او را دوست داشت و از او راضی بود.

ابوهریره با فرزندانش رفتار خوبی داشت و آنها را خوب تربیت کرد. همچنین به غلامانش نیکی می‏کرد و خوش رفتاری می

المزيد


ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 11th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

امیر مدینه

مسلمانان شهرهای مختلف کمکم به فضیلت ابوهریره پی بردند. بویژه اهل مدینه زیرا او معلم اول آنها به شمار میرفت و بیش از سی سال میگذشت که او مشغول آموختن حدیث به آنها بود. مردم او را دوست داشتند و هر جا از او تعریف میکردند و مقامش را والا میداشتند و چون یکی از بهترین اصحاب آن حضرت (ص) بود، گاهی در نماز امام مردم میشد.

مروان که فرمانروای معاویه در مدینه بود به ابوهریره خیلی احترام میگذاشت چرا که حفظ و تقوا و پرهیزگاری او، مروان را شگفتزده کرده بود و در مسایل و مشکلاتی که برایش پیش میآمد از او اظهار نظر و فتوا میخواست و به اجتهاد او عمل میکرد. مروان فرزندانش، یعنی عبدالعزیز و عبدالملک را به ابوهریره سپرد تا به آنها فقه بیاموزد و از مسایل دین آگاه سازد. آنچه مقام ابوهریره را نزد مروان بالا برده بود، این بود که او عالم صادق در علم و مخلص در عمل بود که جز رضای خدا هدفی نداشت. بدین جهت در گفتن سخن حق جرأت داشت و از ملامت هیچ ملامت کنندهای نمیترسید طوری که خود مروان را امر به معروف و نهی از منکر میکرد و بارها بدون هیچ اغماضی او را نصیحت میکرد و برایش وعظ می‏گفت.

مولایش ابومریم می‏گوید: «روزی مروان مشغول ساختن خانه برای خود در وسط شهر مدینه بود. من نزدیک آنها نشستم و چگونگی کار آنها را تماشا میکردم. در آن اثناء ابوهریره از آنجا گذشت با دیدن آنها گفت: «خانه محکم بسازید و آرزوهای طولانی داشته باشید، به زودی خواهید مرد.» مروان به او گفت: «ابوهریره! چه میگویی؟» گفت: «به آنها گفتم خانه محکمی بسازید و آرزوهای طولانی داشته باشید، به زودی خواهید مرد.» مروان از شنیدن این جمله، ساکت ماند. ابوهریره خطاب به عدهای از مهاجرین چنین گفت: «ای قریش! بیاد آورید که دیروز چه بودید و امروز چه هستید!؟ امروز مردم برای شما کار میکنند، دارای بردگانی از سرزمینهای فارس و روم هستید. نان آرد سفید و گوشت چاق میخورید! پس سعی کنید مانند چارپایان یکدیگر را گاز نگیرید. امروز خود را کوچک بشمارید تا فردا خدا شما را بزرگ گرداند. به خدا سوگند! از شما هیچ کسی نیست که مقامش یک درجه بالا رود و خداوند در روز قیامت آن را پایین نیاورد.» بعد وارد خانه مروان شد و دید که تصاویری بر روی دیوار کشیده شده است. گفت: «من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمودند: خداوند عز و جل فرموده است: «چه کسی ظالمتر از فردی است که درست کند مانند آنچه که من آفریده‏ام. اگر راست می‏گویند و میتوانند، کوچکترین ذره عالم را بسازند با یک دانه گندم یا جو بیافرینند.».

روزی ابوهریره در دارالاماره نزد مروان رفت. مروان به دربان گفت: «ببین چه کسی است؟» نگهبان گفت: «ابوهریره است» مروان اجازه ورود داد. سپس گفت: «حدیثی از احادیث پیامبر (ص) برایم روایت کن. «ابوهریره گفت: «من از رسول خدا شنیدم که فرمودند: «روزی خواهد آمد که بسیاری از امراء آرزو کنند ایکاش از آسمان به زمین میافتادند ولی شغل امارت را به عهده نمی‏گرفتند.»

این موضع ابوهریره به اضافه علم و فقهاش، مقام او را نزد مروان بالا برده بود. بدین جهت در سال 45 هجری، هنگامی که معاویه مروان را به عنوان مسئول کاروان حج آن سال برگزید به او دستور داد که ابوهریره را جانشین خود در مدینه قرار دهد. مروان روز جمعه بالای منبر رفت و به اطلاع اهل مدینه رساند که ابوهریره را جانشین خود قرار داده است. مردم از شنیدن این خبر، با شادی و سرور جشن گرفتند. زیرا اهل مدینه ابوهریره را خیلی دوست داشتند. اخلاق خوب و سیرت نیکوی او مورد پسند همه بود. ابوهریره مسئولیت امارت را به بهترین وجه انجام می‏داد. در نماز امام مردم بود و روزهای جمعه برایشان خطبه ایراد میکرد. سیاست عدالت را در پیش گرفت، در مشاجرات آنها قضاوت و اختلافاتشان را حل می‏کرد و در میان آنها مانند یک فرد عادی زندگی می‏کرد. فرمانروایی، در اخلاق و رفتار او تغییر به وجود نیاورد. تواضع و فروتنی و عدم توجه به پست و مقام دنیوی باعث شد که همه از او به نیکی یاد کنند. او دارای وجودی پاک و اخلاقی شایسته بود. شوخیهای زیبا و تحقیر ظواهر فریبنده دنیا و شکر نعمتهای خدا، از شکوه و بزرگی او حکایت میکرد.

روزی در مسجد نبوی پس از اقامه نماز خطاب به مردم با صدای بلند چنین گفت: «سپاس خداوندی را که دینش را محکم و استوار گردانید و ابوهریره را بعد از اینکه برای دختر غزوان در ازای سیر کردن شکم و داشتن سواری کار می‏

المزيد


ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 11th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

ابوهریره همچنان به روایت حدیث از آن حضرت (ص) ادامه داد و از هیچ انتقاد کننده‏ای نمیترسید و ملامت هر ملامت کنندهای هم او را پریشان نمیکرد. گاهی کنار حجره عایشه میآمد، مردم با دیدن او جمع میشدند و ابوهریره برای آنها حدیث بیان میکرد و خطاب به عایشه (رض) میگفت: «ای بانوی حجره! گوش کن.» و عایشه (رض) نیز همانند سایر مردم به سخنان او گوش فرا میداد و چیزی نمی‏گفت زیرا پس از شنیدن آن جمله از زبان ابوهریره با خود عهد کرد که به او چیزی نگوید. چون ابوهریره دوباره این سخن را تکرار کرده بود. یکبار طوری که همه مردم شنیده بودند و بار دیگر در حضور بعضی از اصحاب در همین نوبت بود که هنگام ورود به حجره عایشه (رض)، از نزدیک به او سلام داد و گفت: «السلام علیکم و رحمة الله و برکاته»  بانوی اسلام نیز از پشت پرده به او پاسخ داد و گفت: «و علیکم السلام و رحمة الله و برکاته و پرسید که تویی ابوهریره؟» گفت: «بلی» گفت: «حدیث زیادی از پیامبر (ص) روایت می‏کنی!» ابوهریره جوابی را که قبلاً به او داده بود، تکرار کرد و گفت: «بلی سوگند به خدا! ای مادر! مرا آیینه و سرمهدان و روغن‏دانی به خود مشغول نکرده بود»  بانوی بزرگ اسلام در پاسخ ابوهریره لبخند زد و گفت: «شاید ابوهریره به حفظ خود اعتماد داشت و دوستی خدا و رسول و خیر خواهی تمام مردم و ترس از کتمان علم، او را به بیان حدیث وادار میکرد.

ابوهریره از 2 آیه که در قرآن آمده بود خیلی میترسید و می‏گفت: «به خدا سوگند! اگر این دو آیه در قرآن وجود نمیداشت. هیچ حدیثی برای تان روایت نمیکردم. آن آیات عبارتند از: (إِنَّ الَّذِینَ یکتُمُونَ مَا أَنْزَلْنَا مِنَ الْبَینَاتِ وَالْهُدَى مِنْ بَعْدِ مَا بَینَّاهُ لِلنَّاسِ فِی الْکتَابِ أُولَئِک یلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَیلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ) (البقرة:159)

(إِلَّا الَّذِینَ تَابُوا وَأَصْلَحُوا وَبَینُوا فَأُولَئِک أَتُوبُ عَلَیهِمْ وَأَنَا التَّوَّابُ الرَّحِیمُ) (البقرة:160)

بعضی از مردم نزد عبدالله بن عمر (رض) رفتند و اعتراض کردند که ابوهریره زیاد حدیث روایت میکند. او نیز در مورد ابوهریره دچار شک و تردید شد. از آن پس با دقت به احادیثی که روایت میکرد، به ویژه در روزهای جمعه، گوش فرا میداد. اما چیزی نیافت که به آن اعتراض کند بلکه به جای آن، حافظة قوی و فقه صحیح ابوهریره را تحسین کرد و تردید او رفته رفته از میان رفت. البته نکات جزئی وجود داشت. او منتظر بود تا آن مشکوک نیز بر طرف شوند. روزی وقت آن نیز فرا رسید. یعنی ابوهریره حدیثی روایت کرد و آن را به پیامبر اکرم (ص) نسبت داد و گفت: «پیامبر (ص) فرموده است: هر کسی دنبال جنازهای برود و بر آن نماز بخواند، خداوند به اندازه یک قیراط به او ثواب میدهد و اگر در تدفین او شرکت کند، دو قیراط پاداش دریافت خواهد کرد و هر قیراط از کوه احد بزرگتر است.»

 ابن عمر (رض) پس از شنیدن این حدیث، که آن را بزرگ پنداشت. دست ابوهریره را گرفت و او را به گوشه‏ای برد و گفت: «ای ابوهریره! این چه حدیثی بود که از پیامبر (ص) نقل کردی!؟ » ابوهریره گفت: «به خدا سوگند! غیر از آنچه شنیدهام، چیز دیگری روایت نمی‏کنم.» سپس دست ابن عمر را گرفت و به حجره عایشه (رض) رفت و گفت: « ای امالمؤمنین! تو را به خدا سوگند! آیا این حدیث را از پیامبر اکرم (ص)  نشنیدی که فرمود: هر کسی دنبال جنازهای برود و بر آن نماز بخواند، خداوند به اندازه یک قیراط پاداش به او ثواب میدهد و اگر در تدفین او شرکت کند، دو قیراط پاداش دریافت خواهد کرد و هر قیراط از کوه احد بزرگتر است.» عایشه (رض) فرمودند: «بلی» چهره ابوهریره از شادی درخشید و خطاب به ابن عمر گفت: «ای ابا عبدالرحمن! مرا کاشتن نهال در مزرعه و داد و ستد در بازار، مشغول نکرده و از پیامبر (ص) غافل نساخته است بلکه من همیشه همراه آن حضرت (ص) بودم و از ایشان درخواست میکردم که به من سخنی بیاموزند و یا مرا غذایی دهند.»

 ابن عمر (رض) سخنان او را تأیید کرد و گفت: «ای ابوهریره! تو از همه ما بیشتر همراه پیامبر اکرم (ص) بودی و از همه ما نسبت به دانستن حدیث آن حضرت (ص) عالمتر هستی.» بعد ابن عمر (رض) از او جدا شد و در حالی که دستهایش را از حسرت به یکدیگر میزد و خودش را سرزنش می‏کرد، گفت: «قیراط‏های زیادی را از دست داده‏ایم!» این مورد باعث شد که تردیدهای ابن عمر نسبت به ابوهریره در مورد حفظ و روایت حدیث از بین برود. همچنین دانست که این مرد دارای حافظه‏ای قوی و فردی راستگوست که از همه آنها در این میدان پیشی گرفته و گوی سبقت را ربوده است.

روزی مردی نزد ابن عمر آمد و گفت: «ای ابا عبدالرحمن! آیا برخی از احادیثی را که ابوهریره روایت می‏کند، نمی‏پذیری؟» گفت: «خیر، ولی باید اذعان کنم که بین ما و او یک تفاوت وجود دارد. او جرأت کرد ولی ما بزدل شدیم.»  آن مرد از این که ابن عمر این صحابی بزرگوار و عالم بزرگ، ابوهریره را تایید کرد، خوشحال شد. برخاست و نزد ابوهریره رفت و ماجرا را برای او تعریف کرد. ابوهریره در حالی که تبسم کرد، گفت: «گناهم این است که من حفظ کردهام و آنها فراموش کرده‏اند.»

مدینة منوره محبوبترین شهر برای ابوهریره بود و او اقامت در مدینه را بر هر جایی دیگر ترجیح میداد. با وجود این مشتاق زیارت خانه خدا (کعبه‌) بود. همچنین دوست داشت که بعضی از شهرهای اسلام را نیز ببیند و دانش و حدیثی را که میداند، در اختیار مردم آن سامان قرار دهد. علاوه بر این مشکلات دیگری هم داشت که مانع بیرون رفتن او از مدینه می‏شد. از جمله وجود مادر پیر و سالخورده‏اش بود که ابوهریره هر روز به دیدنش می‏رفت و با او محبت می‏کرد و حقش را ادا می‏نمود و می‏گفت: «مادرم! خداوند به تو جزای خیر بدهد که در کودکی مرا پرورش دادی» و مادرش در جواب او می‏گفت: «فرزندم! خداوند به تو هم جزای خیر بدهد که در پیری به من نیکی می‏کنی.» ابوهریره مجبور بود که در مدینه بماند و از آنجا دور نشود تا اینکه مادرش دار فانی را وداع گفت.

از آن پس ابوهریره عزم سفر کرد و قدم به سرزمین‏های اسلامی گذاشت و از شهرهای متعددی دیدن کرد یعنی به کوفه، بصره، دمشق و جاهای دیگر رفت. به هر شهری که می‌رسید، مردم دور او جمع می‏شدند. ابوهریره برای آنها حدیث بیان میکرد و آنها را از علم خود بهره مند می‏ساخت. میگوید: «مردم با هم قرار می‏گذاشتند که شبها دور هم جمع شوند ابوهریره در میان آنها میایستاد و تا صبح برای آنها حدیث بیان می‏کرد. ابوهریره تنها پس از وفات مادرش بود که توانست در اکثر مراسم حج شرکت کند. او در این مراسم با دانشپژوهان و دوستداران حدیث نبوی، ملاقات میکرد، آنها نیز از فرصت استفاده میکردند و تا زمانی که توشه

المزيد


ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 11th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

صحابی معلم

ابوهریره بعد از وفات پیامبر اکرم (ص) نزدیک به پنجاه سال زندگی کرد در این مدت کار او فقط تعلیم مردم و آگاه کردن آنها نسبت به مسایل دینی بود. احادیثی را که از خود پیامبر (ص) شنیده بود و آنچه را از بقیه صحابه در زمان حیات پیامبر (ص) و بعد از وفات آن حضرت (ص) آموخته بود، به مردم یاد میداد. او هیچ کار دیگری را بر این کار ترجیح نمیداد و به راستی که او (صحابی معلم) بود. او در واقع به دو نسل از مسلمانان، یعنی صحابه و تابعین علم آموخت. ائمه اسلام نیمه دوم قرن اول شاگردان او بودند. علاوه بر این، هزاران نفر از عموم مردم نیز احادیث نبوی را از وی فرا گرفتند. ابوهریره از خلفاء راشده، بیشتر هم عصر حضرت معاویه بود. به شهرهای اسلامی زیادی سفر کرد و از مرکز مهم اسلامی بازدید نمود ولی جایگاه اصلی اقامت او، مدینه یعنی شهر پیامبر اکرم (ص) بود مدینه شهری بود که ابوهریره آن را خیلی دوست داشت و بیشتر عمرش را بعد از هجرت و تا زمانی که چشم از جهان فرو بست در آنجا گذراند.

در زمان خلافت عمر فاروق (رض) بعد از اینکه ابوهریره در مدینه مستقر شد همیشه برای مردم حدیث بیان میکرد و از هر فرصتی استفاده میکرد و میگفت: «از رسول خدا (ص) شنیدم که گفت یا رسول خدا (ص) فرمود یا چنین حدیثی به من گفت. عمر (رض) که می‏دید که ابوهریره به این کار عادت کرده و زیاد برای مردم حدیث بیان میکند به او گفت: «کمتر حدیث نقل کن.» ولی ابوهریره نمی‏توانست ساکت بماند زیرا او فکر می‏کرد دانشی را که آموخته است امانتی است که رساندن آن به مردم واجب است و اعتقاد داشت که هر کسی که چیزی از امور دین میداند بر او فرض است که آنرا به دیگران بیاموزد. بدین جهت همانطور که عادت داشت، به گفتن حدیث ادامه داد. عمر (رض) چندین بار او را از این کار بازداشت، ولی او توجه نکرد. سرانجام عمر (رض) خشمگین شد و به شدت او را سرزنش کرد و گفت: «اگر روایت حدیث را ترک نکنی تو را به سرزمین خودت یعنی (دوس) خواهم فرستاد.» از آن تاریخ به بعد ابوهریره از ترس عمر (رض)، کمتر از پیامبر (ص) حدیث بیان میکرد. مدتی به این صورت گذشت، البته عمر (رض) می‏خواست که به ابوهریره بفهماند، محدثی که به اشتباه یا دروغ و بدون قصد، حدیثی را به آن حضرت (ص) نسبت دهد، سرانجام او در آخرت، خطرناک خواهد بود. و از ترس اینکه مبادا او (ابوهریره) گناهکار شود و در آخرت مورد مؤاخذه قرار گیرد، او را از روایت حدیث زیاد بازمیداشت. بدین جهت او را نزد خود خواند و به او گفت: «ای ابوهریره! روزی که ما در خانه فلانی همراه رسول خدا بودیم، تو شرکت داشتی؟» ابوهریره گفت: «بله و میدانم چرا در این مورد از من سؤال میکنی.» رسول خدا (ص) در آن روز فرمود: «هرکسی قصداً دروغ به من نسبت دهد، نشیمنگاه خود را برای آتش دوزخ آماده سازد.»  عمر (رض) از شنیدن این جمله تعجب کرد و به حیرت افتاد و به حافظه قوی و صیانت دین ابوهریره یقین حاصل کرد و به او گفت: «اکنون برو و حدیث بیان کن.» چون عمر فاروق (رض) در مناسبتهای مختلف میدید که ابوهریره بهتر از دیگران احادیث آن حضرت (ص) را حفظ کرده است، اعتمادش به او بیشتر می‏شد. روزی حسان بن ثابت در مسجد شعر می‏خواند، عمر (رض) از کنار او گذشت و نگاهی خشم‏آلود به وی انداخت. حسان گفت: «من قبلاً در حضور آن حضرت (ص) در این مسجد شعر سروده‏ام ولی آن حضرت (ص) با من اینگونه رفتار نکرده است.» سپس رو به ابوهریره گفت: «تو را به خدا سوگند! از آن حضرت (ص) نشنیدی که فرمودند: «از طرف من جواب بده و بار خدایا! او را با روحالقدس کمک کن.» ابوهریره گفت: «بلی» پس از شنیـدن شهادت ابوهریره، عمر (رض) راهی جز پذیرفتن آن نداشت.

روزی زنی را که خالکوبی میکرد، نزد عمر (رض) آوردند. عمر (رض) برخاست و گفت: «شما را به خدا سوگند چه کسی از شما در مورد خالکوبی سخنی از آن حضرت (ص)  شنیده است؟» همه ساکت ماندند. ابوهریره برخاست و گفت: «ای امیرالمؤمنین! من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمودند: «نه خالکوبی کنید و نه به کسی اجازه دهید که بر بدن شما خالکوبی کند.»

در حادثه‏ای دیگر که عمر (رض) همراه تعدادی از صحابه به قصد ادای عمره به سوی مکه میرفت، در راه بادی شدید وزیدن گرفت. عمر (رض) به اطرافیانش گفت: «چه کسی از شما حدیثی از آن حضرت (ص) در مورد باد شنیده است؟» کسی جواب نداد. ابوهریره مطلع شد که عمر (رض) چنین سؤالی کرده است. بدین جهت شتاب سواری خود را بیشتر کرد تا به عمر (رض) رسید و گفت: «ای امیرالمؤمنین! شنیدهام که حدیثی در مورد باد، خواسته‏اید. من از رسول خدا (ص) شنیدم که فرمودند: باد، نسیم و امر الهی است. گاه به صورت رحمت و گاه به صورت عذاب می‏وزد. هر گاه بادی وزید، به آن دشنام ندهید. بلکه خیر آنرا از خدا بخواهید و از شر آن به خدا پناه جویید.»

علاقه ابوهریره به تعلم، کمتر از عشق و علاقهاش به تعلیم نبود. او همیشه همراه خلفای راشده و دیگر بزرگان صحابه به سر میبرد و احادیثی را که نمیدانست، از آنها فرا میگرفت و فقط آنرا میآموخت حتی از صحابه کوچک مانند اسامة بن زید و عایشه نیز علم میآموخت و بقیه قرآن کریم را که در زمان حیات آن حضرت (ص) حفظ نکرده بود، از صحابه دیگر بویژه امام بزرگوار ابی بن کعب فرا گرفت و قسمت دیگر قرآن را که جلوتر حفظ کرده بود، برای او خواند و قرائت درست آنرا از او میآموخت، بعد از آن، آنها را برای شاگردانش بازگو میکرد. متأسفانه در آن اثناء حضرت عمر (رض) اولین شهید محراب، دار فانی را وداع گفت و در روضه پاک آن حضرت (ص) در کنار ایشان بخاک سپرده شد. ابوهریره از این حادثه بشدت ناراحت شد. چون دیده بود که عمر خیرخواه اسلام و مسلمین بود و شبانه روز برای اقتدار و عزت دین و خدمت به مسلمین تلاش میکرد. پس از عمر (رض) مسلمانان با عثمان بن عفان (رض) بیعت نمودند و مسئولیت سنگین خلافت را بعهده ایشان گذاشتند. در زمان عثمان دامنه قلمرو اسلام گسترش یافت و مردم در سایه خلافت او در آسایش و امنیت خاطر به سر میبردند. ابوهریره مشکلاتی را که در زمان حضرت عمر بخاطر بیان حدیث داشت، در دوره خلیفه جدید احساس نمیکرد.

عثمان (رض) دید که نسل جدیدی در میان مسلمین به پا خواسته و امت‏های جدیدی مسلمان شده‏اند و این دو گروه به مردی نیاز دارند که بتوانند احکام دینشان را به ایشان بیاموزد و احادیث آن حضرت (ص) را به آنها برساند. عثمان (رض) از

تسلط ابوهریره بر حدیث و قدرت حافظهاش باخبر بود بدین جهت زمینه را برای او هموار نمود و به او فرصت داد تا به دلخواه خود به روایت حدیث بپردازد. ابوهریره که منتظر چنین فرصتی بود به پاخاست و به کثرت برای مردم حدیث بیان میکرد و سنتهای پیامبر اکرم (ص) را آنطور که دیده و شنیده بود برای مردم روایت میکرد و حوادث آموزنده زیادی را که در زمان آن حضرت (ص) اتفاق افتاده بود طوری برای مردم شرح میداد که گویی همان صحنه‏ها در برابرش قرار دارند و او با مشاهده آنها سخن می‏گوید. او به مردم قرآن میآموخت و روایاتی را که در مورد تفسیر قرآن می‏دانست برای آنها بیان میکرد گاهی مردم از او مسایلی را می‏پرسیدند و فتوا میخواستند او نیز بر اساس شناخت و آگاهی لازم فتوا میداد و مردم برای اطلاع بیشتر فتواهای او را به اطلاع خلیفه میرساندند او نیز آنها را تأیید میکرد. تعداد کمی از صحابه در این امر با او مشارکت داشتند اما مانند ابوهریره فعال نبودند. ابوهریره راه خود را ادامه داد و برای این کار زیاد در مسجد مینشست و تا زمانی که در قید حیات بود، برای همه مردم اعم از بزرگ و کوچک، آشنا و غریب، حدیث بیان میکرد. همچنین در مسجد و بازار و مزارع و در سفر و حضر و در همه حال، برای مردم حدیث میگفت و آنها را برای کسب علم و دانش، تشویق میکرد و با شیوههای خاص خود مردم را به فرا گرفتن علم و دانش تحریض مینمود. میگویند در یکی از روزها که گذرش به بازار مدینه افتاد، در مرکز بازار ایستاد و خطاب به مردم گفت: «ای بازاریان! شما را چه شده است که اینجا زمینگیر شدهاید!؟ در حالی که میراث و ترکه پیامبر (ص) را در مسجد تقسیم میکنند، نمیخواهید آنجا بروید و سهم خود را بگیرید؟» گفتند: «چرا» گفت: «پس چرا معطلید؟« آنها سراسیمه به سوی مسجد شتافتند. ابوهریره همانجا توقف کرد تا آنها برگردند. سپس به آنها گفت: «چه خبر بود؟ شما سهم خود را گرفتید؟» گفتند: «خیر، ما به مسجد رفتیم ولی چیزی وجود نداشت که نقسیم کنند.» ابوهریره گفت: «در مسجد کسی را ندیدید؟» گفتند: «آری گروهی را دیدیم که نماز میخواندند و عدهای قرآن را تلاوت میکردند و بعضی درباره حلال و حرام سخن میگفتند.« ابوهریره گفت: «وای بر شما! آنچه دیدهاید، همان میراث و ترکه پیامبر خدا (ص) است.»

ابوهریره ضمن بیان حدیث، امر به معروف و نهی از منکر میکرد. گفتهاند: روزی مردی از کنار او میگذشت. به او گفتند: «این مرد از همه مردم بیشتر سرمایه دارد.»  ابوهریره او را صدا کرد و گفت: «آیا راست میگویند که تو از همه سرمایهدارتر هستی؟» گفت: «آری، من صد شتر، صد اسب و این قدر گوسفند دارم.» ابوهریره گفت: از داشتن  شتر و گوسفند بپرهیز. زیرا من از پیامبر اکرم (ص) شنیدم که فرمودند: «هر کسی شتر و یا گوسفندی داشته باشد و در سختی و آسانی حقش را ادا  نکند، روز قیامت آن شتر یا گوسفند با آمادهترین صورت و چاقترین حالت خود میآید و شتر صاحبش را با لگد و گوسفند با شاخهایش او را میزند. همین طور بترتیب میآیند و میروند. یعنی آخرین حیوان که با او تسویه حساب کند، دوباره اولی برمی‏گردد و او را زیر ضربات لگد یا شاخ خود قرار میدهد. در روزی که به اندازة 50 هزار سال طولانی است. و این حالت همچنان ادامه مییابد تا زمانی که حساب و کتاب همه مردم به پایان رسد. سپس به حساب او رسیدگی و تکلیفش را روشن میکنند. همین طور است وضع کسی که گاو و گوسفند داشته و در سختی و آسانی حق آنها را ادا نکرده باشد. آن گاوها نیز در میدان حشر حاضر می‏شوند و با آمادهترین حالت، صاحب خود را با لگد و شاخ میزنند. هر کدام که بگذرد، دیگری میآید و این دور همچنان ادامه پیدا میکند در روزی که با اندازة 50 هزار سال طولانی است. تا اینکه بین مردم قضاوت شده سپس راه آن شخص به او نشان داده می‏شود.

مردم از هر طرف به سوی او میآمدند و شاگردانش زیاد می‏شدند. نسل دوم انقلاب (تابعین) که موفق به زیارت آن حضرت (ص) نشده بودند، به این شاگرد رشید و فهمیده و معلم هوشیار روی میآوردند و با شنیدن احادیث آن حضرت (ص) از ایشان، خود را دلداری میدادند. خلیفه سوم، حق ابوهریره را ادا کرد و چون از

کار او راضی و خوشحال بود، به او احترام میگذاشت و عطایای زیادی به وی میبخشید، طوری که در اثر آن، وضع ابوهریره تغییر کرد و از فقر و تنگدستی به غنا و سیری بدل شد و خداوند با عطای نعمتی دیگر یعنی نعمت ازدواج، او را مورد نوازش قرار داد. همسرش همان زن شریف یعنی بسره دختر غزوان بود که در زمان پیامبر (ص) برایش کار میکرد. آری دختر غزوان همسر ابوهریره شد و با او ازدواج کرد. ابوهریره از این پیشآمد خیلی خوشحال شد و احساس خوشبختی میکرد و به پاس اینکه خداوند وضعیتش را تغییر داده بود، شکر نعمتهای الهی خدا را با عبادت و ذکر و ستایش فراوان، آن طور که شایسته بود، به جا میآورد.

روزی یکی از برجسته‏ترین شاگردانش، محمد بن سیرین به دیدن او آمد. ابوهریره در حالی که با او سخن میگفت، پارچه‏ای کتانی از جیبش بیرون آورد، تا با آن آب بینی خود را بگیرد ابن سیرین از دیدن این صحنه، با تعجب به او گفت: «حالا با پارچه کتانی آب بینی خود را پاک می‏کنی!؟» ابوهریره در پاسخ گفت: «ای ابن سیرین! به خدا سوگند! من میان منبر رسول خدا (ص) و حجره عایشه از شدت گرسنگی غلت می‏زدم. مردمی که حال مرا نمی

المزيد


ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 9th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

امیر بحرین

پس از درگذشت آن حضرت (ص)، صحابه کرام با مسأله ارتداد که در اکثر مناطق شبه جزیره عربستان قد علم کرد و نیز با امتناع ورزیدن بعضی از قبایل عرب از دادن زکات به خلیفه پیامبر روبرو شدند. صحابه در جنگ با مرتدین گرفتار مصیبت و تراژدی بزرگی شدند و تعداد زیادی از آنها در جنگهای سختی که بعداً بوقوع پیوست، شهید شدند. سرانجام، مسلمانان پیروز شدند و داعیان ارتداد شکست خوردند و مردم بار دیگر به آغوش اسلام بازگشتند. ابوهریره شاهد این حوادث بود و در آنها شرکت داشت و موضع سرسخت و تغییر ناپذیر ابوبکر صدیق (رض) را در جنگ با مرتدین و مخالفین پرداخت زکات مشاهده کرد و دید که برخی از صحابه در مورد اعزام لشکر اسامه مخالفت میکنند و نظرشان این بود که آن لشکر نباید حرکت کند و نیز با مخالفین پرداخت زکات نباید جنگید. ابوبکر (رض) در مورد آنها موضع سخت و تغییر ناپذیری گرفت. ابوهریره از عزم آهنین ابوبکر صدیق و قهرمانی بی‌نظیر او و ثبات و یقین و اطمینان خاطرش، در شگفت آمد زیرا ابوبکر صدیق (رض) سخنانی گفت که تاریخ آنها را با کلماتی از نور ثبت کرده است. ایشان فرمودند: «لشکری را که پیامبر اکرم (ص)  برای جنگ فرستاده، من چگونه می‏توانم آنرا بازدارم؟ و اگر چنین جرأتی بکنم در واقع دست به کار خطرناکی زدهام! سوگند به ذاتی که جانم در ید قدرت اوست، اگر تمام اعراب علیه من قیام کنند، برایم بهتر است از بازداشتن لشکری که آن حضرت (ص) دستور حرکت آنرا صادر فرموده‏اند. سوگند به خدا با کسانی که بین نماز و زکات فرق قایل شده‏اند، می‏جنگیم. حتی اگر زانوبند شتری را که به پیامبر (ص) می‏دادند، به من ندهند، با آنها مبارزه خواهم کرد. با وجودی که وحی قطع شده و دین خدا کامل شده است من چگونه می‏توانم زنده باشم و ببینم که دین خدا دچار نقصان گردد!؟» پس از درهم شکستن غائله مرتدین، تمام صحابه به جایگاه بزرگ ابوبکر در این حوادث، اعتراف کردند. ابوهریره صلابت ابوبکر را از یاد نبرد و آنرا برای شاگردان نسل بعد از خود و سایر مردم بازگو میکرد. در یکی از روزها که حوادث ایام ارتداد به ذهنش تداعی شد، به یارانش چنین گفت: سوگند به خدا که هیچ معبودی جز او نیست، اگر ابوبکر خلیفه نمی‏شد، بار دیگر دین از میان می‏رفت و خدا در این سرزمین مورد عبادت قرار نمی‏گرفت. و این سوگند را چندین‌ بار تکرار کرد. سپس سر این سوگند را برای آنها چنین بیان کرد و گفت: رسول خدا (ص) اسامة بن زید را با هفتصد نفر برای جهاد با رومیان، به شام فرستاد. هنگامیکه او و لشکرش به ذی خشب رسیدند، آن حضرت (ص) دارفانی را وداع گفت. عربهای اطراف مدینه پس از شنیدن این حادثه، مرتد شدند. اصحاب پیامبر (ص) نزد ابوبکر (رض) رفتند و گفتند: اعراب اطراف مدینه مرتد شده‏اند؛ لشکر اسامه را برگردان تا با مرتدین بجنگد و آنرا از ادامه سفر به سوی روم بازدار. ابوبکر (رض) گفت: «سوگند به خدا که هیچ معبودی جز او نیست، لشکری را که پیامبر (ص) به سوی رومیان اعزام داشته، باز نخواهم گرداند و گرهی که به دست آن حضرت (ص) بسته شده، باز نخواهم کرد. سپس دستور داد که لشکر اسامه به سفر خود به سوی روم ادامه دهد. هیچ قبیله‏ای وجود نداشت، مگر اینکه میخواست مرتد شود. با وجود این به یکدیگر میگفتند: اگر این مسلمانها قدرت نداشتند، نمی‏توانستند لشکری با آن عظمت بسوی رومیان گسیل دارند ما صبر میکنیم تا با رومیان بجنگند، آنگاه در مورد آنها تصمیم میگیریم. لشکر اسامه به سوی روم شتافت، با آنها جنگید و پس از شکست و نابودی آنها، به سلامت به وطن بازگشت.»

قبایل مختلف عرب از دیدن این رشادتها و پایمردی‏ها، ناگزیر شدند که بر اسلام خود ثابت بمانند. از جمله کسانی که در آن زمان مرتد شدند مردم بحرین بودند زیرا پادشاه صالح قبلی آنها منذر بن ساوی اندکی پس از رحلت پیامبر اکرم (ص) دار فانی را وداع گفت و المنذر بن النعمان المنذر، ملقب به الغرور به جای او نشست، و مردم آن سامان را به سوی ارتداد فرا خواند. مردم مرتد شدند و برای صحت گفتار خود چنین استدلال می‏کردند که اگر محمد پیامبر می‏بود، نمیمرد. اما یک جوان روستایی به نام جواثی از میان آنها بپاخاست و به همت مرد شریف و بزرگوار دیگری به نام امجارود بن المعلی که بر اسلام باقی مانده بود خطاب به مردم چنین گفت: «ای گروه عبدالقیس! من از شما سؤالی می‏پرسم اگر دانستید جواب دهید و اگر ندانستید حداقل خاموش بمانید و سخنان مرا بپذیرید.» گفتند: «بپرس» گفت: «آیا خداوند قبل از محمد (ص) پیامبران دیگری نفرستاده است؟» گفتند: «آری» گفت: «شما آنها را دیده‏اید یا فقط از وجود آنها باخبر شده‏اید» گفتند: «آنها را ندیده‏ایم ولی از آمدن آنها باخبر شده‏ایم» گفت: «آن پیامبران کجا رفتند؟» گفتند: «آنها مرده‏اند» گفت: «محمد (ص) هم مانند آنها پیامبر بود و سرانجام مرد و من گواهی می‏دهم که هیچ معبودی جز خدا نیست و محمد پیامبر خدا است. در آن هنگام همه مردم هم صدا گفتند: «ما هم گواهی می‏دهیم که معبود بر حقی جز خدا نیست و محمد فرستاده اوست و تو ای جوان! بهترین ما و سرور ما هستی. اینگونه بود که مسلمانان بر اسلام پا بر جا ماندند و محاصره سخت و شدید مرتدین را تحمل کردند. حضرت ابوبکر (رض) علاء بن حضرمی را فرمانروای بحرین تعیین کرد و به او دستور داد تا با مرتدین آنجا بجنگد. ابوهریره نیز او را همراهی می‏کرد. علاء همراه شانزده تن از افراد سواره نظام مسلمان از مدینه به سوی بحرین به راه افتاد و در مسیر خود از مسلمین خواست که او را یاری کنند و همراه او بروند. عده‏ای به ندای او لبیک گفتند و همراه او روانه بحرین شدند. علاء پس از رسیدن به بحرین با مرتدین وارد جنگ شد و خداوند او را بر آنها پیروز گردانید و موفقیت بزرگی نصیب او ساخت و بار دیگر مردم بحرین به آغوش اسلام بازگشتند. ابوهریره در آن جنگ شجاعت بی‏نظیری از خود نشان داد. همچنین مشاهده فرازهایی از امدادهای غیبی یقین او را نسبت به اسلام بیشتر کرد. علاء مردی متقی و پرهیزکار بود و چون ابوهریره می‏دید که خداوند دعایش را اجابت میکند و به او یاری میرساند او را بیشتر دوست میداشت. ابوهریره میگوید: ما همراه علاء وارد سرزمین خشک و لم‏یزرع شدیم، در آنجا آب تمام کردیم و مشکل خود را با علاء در میان گذاشتیم. فرمود: «دو رکعت نماز بخوانید» سپس دعا کرد. ناگهان ابری نمایان شد و باران بارید. همه آب نوشیدیم و ظرفهای خود را پر آب کردیم تا به ساحل دریا رسیدیم. فرمود: «به نام خدا وارد دریا شوید.» همه با نام خدا وارد شدیم و از دریا عبور کردیم. به قدرت خدا، آب حتی پای شترهایمان را خیس نکرده بود، مردم از این کار مسلمین در حیرت ماندند و هر جا از آن سخن می‏گفتند تا جایی که در اثر آن یکی از راهبان مسیحی آن دیار نزد مسلمین آمد و اسلام آورد. ابوهریره می‏گوید: به او گفتم چه چیزی باعث اسلام آوردن تو شد؟ راهب گفت: «به خاطر نشانه‏هایی که دیدم، یقین حاصل کردم که حق با شماست و ترسیدم که اگر از اسلام اعراض کنم، خداوند چهره‏ام را مسخ کند. بدین جهت مسلمان شدم.» ابوهریره در زمان خلافت حضرت ابوبکر (رض) با علاء در بحرین زندگی می‏کرد و برای مردم اذان می‏گفت و به آنها قرآن یاد می‏داد و احکام اسلام را برای آنها بیان می‏کرد. در آن ایام ناگهان خبر وفات صدیق اکبر (رض) به گوشش رسید. این خبر او را تکان داد و به شدت متأثر کرد زیرا مدت زیادی از خلافت ابوبکر نگذشته بود و در حالی که پایه‏های اسلام را که در اثر قیام مرتدین اندکی لرزان شده بود بار دیگر استحکام بخشید، دارفانی را وداع گفت و امانت خلافت را بعد از خود، به دوش رادمرد اسلام، عمر بن خطاب (رض) گذاشت. عمر (رض) بهترین جانشین برای بهترین خلیفه مسلمین بود. ابوهریره از خلافت عمر (رض) خیلی خوشحال شد، چون او را مناسبترین فرد برای خلافت، بعد از ابوبکر صدیق (رض) می‏دانست بدین جهت در مورد او با مردم بحرین سخن گفت و فرمود: من از پیامبر خدا (ص) شنیدم که فرمودند: «ابوبکر مرد خوبی است و عمر مرد خوبی است.» همچنین از ایشان شنیدم که فرمودند: «خداوند حق را بر قلب و زبان عمر جاری ساخته است.»

چندی نگذشته بود که نامه امیرالمؤمنین عمر بن خطاب به علاء بن حضرمی رسید. در آن نامه به علاء دستور داده بود که به بصره رود و فرمانروایی آنجا را به عهده گیرد و فرموده بود که: کار عتبة بن غزوان را به تو سپردم و بدان که تو بر مردم از مهاجرین، مقدم میشوی که لطف خدا قبل از همه شامل حال آنان شده است. او را بدین جهت عزل نکردم که فرد شایستهای نبود بلکه گمان کردم که شایستگی تو از او بیشتر است، پس حق او را بشناس و به او احترام بگذار. ضمناً قبل از تو این مسئولیت را به شخص دیگری واگذار نمودم ولی متأسفانه قبل از اینکه به بصره برسد، دار فانی را وداع گفت. اگر خدا بخواهد تو ای

المزيد


ابوهريره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 8th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العلمين

 

ابوهريره شاگرد مکتب پیامبر

 

پیامبر اکرم (ص) به ابوهریره اطلاع داد که می‌خواهد او را همراه علاء به بحرین بفرستد. ابوهریره از شنیدن این خبر، خیلی ناراحت شد. چون جدایی و دوری از پیامبر، واقعاً برای او مشکل بود. ابتدا خواست که از آن حضرت (ص) تقاضا کند که از فرستادن او صرف نظر نماید. ولی با خود اندیشید که مبادا این سخن، مرتکب نافرمانی از پیامبر (ص) شود و می‌دانست که پیروی از پیامبر (ص) تنها در حالات خوشی نیست بلکه هنگام مشکلات نیز باید از دستورات آن حضرت (ص) اطاعت نماید. بدین جهت به آن حضرت (ص) گفت: با اینکه جدایی از شما برایم خیلی مشکل است، اما من آنچه را که شما دوست داشته باشید و دستور دهید، اطاعت می‌کنم. سپس آن حضرت (ص) این نامه را به علاء داد تا آنرا به منذر بن ساوی حاکم بحرین بدهد:

بسم الله الرحمن الرحیم

«از محمد رسول خدا به منذر بن ساوی

سلام خدا بر کسی که پیرو حق و هدایت باشد.

بدینوسیله من شما را به دین اسلام دعوت می‌کنم،‌ مسلمان شو تا سالم بمانی و همچنان بر رعیت خود حاکم گردی و این را بدان که بزودی دین من تمام دنیا را فرا خواهد گرفت… و هر کس که بمانند نماز ما نماز بخواند و روی به قبله ما بایستد و ذبیحه ما را بخورد او مسلمانی است که از حقوقی برخوردار خواهد بود که ما برخورداریم و تکلیف‌هایی که بر ماست بر او نیز خواهدبود.»

و به علاء فرمود: اگر پادشاه بحرین شما را پذیرفت، آنجا بمانید تا زمانی که دستور بعدی من به شما برسد. از اغنیای آنها صدقه و زکات بگیرید و به فقرای آنها بدهید. بعد آن حضرت (ص) به علاء سفارش کرد که با ابوهریره خوشرفتاری کند. آخرین سخنی که ابوهریره از پیامبر اکرم (ص) شنید، این جمله بود که فرمود: «استودعک الله الذی لایضیع ودائعه»  تو را به خدا می‌سپارم زیرا آنچه به خدا سپرده شود، ضایع نمی‌گردد. ابوهریره با مادرش خداحافظی کرد. سپس آندو نزد پیامبر (ص) شرفیاب شدند و از ایشان خداحافظی کردند و راه بحرین را در پیش گرفتند. ابوهریره بخاطر جدایی از آن حضرت (ص) بشدت غمگین بود. علاء غم و اندوهی را که در چهره ابوهریره نمایان بود می‌دید. به او گفت: چرا ناراحتی؟ ابوهریره در جوابش گفت: سوگند بخدا، جز دوری از پیامبر،‌ از چیز دیگری ناراحت نیستم و نگرانم که در این مدت موفق به شنیدن احادیث آن حضرت (ص) نخواهم شد. علاء گفت: ای ابوهریره! خوش باش زیرا تو مقام والایی نزد آن حضرت (ص) داری و تو را دوست دارد و بمن سفارش کرده که با تو خوشرفتاری کنم. هر چه دوست داری بگو تا برایت انجام دهم. این سخنان،‌ اندوه ابوهریره را کم کرد و به علاء گفت: مرا مؤذن خود قرار بده و بگذار که جلوتر از شما آمین بگویم. علاء گفت: هر چه دوست داری، انجام بده. اما بمن بگو که چرا این دو چیز را دوست داری؟ ابوهریره گفت: از پیامبر خدا (ص) شنیدم که فرمود: «المؤذنون اطول الناس اعناقاً یوم القیامه»: مؤذنها در روز قیامت از همه مردم سرافرازترند.

همچنین از ایشان شنیدم که در مورد آمین فرمودند: «اذا امّن الامام فاَمّنوا، فانّه من وافق تأمینه تأمین الملائکه غفر له ما تَقدَّم من ذنبه».

یعنی: «هر گاه امام آمین گفت، شما هم آمین بگویید. زیرا هر کس آمین او با آمین فرشتگان همراه شود، همه گناهان او مورد عفو قرار خواهد گرفت.»

علاء از عشق و علاقه ابوهریره به دریافت ثواب و پاداش، تعجب کرد و از اینکه ابوهریره برایش حدیث پیامبر (ص) روایت می‌کرد،‌ خوشحال بود و آنقدر از همراهی او خوشحال بود که در پوست خود نمی‌گنجید. پس از رسیدن به بحرین نزد منذر بن ساوی رفتند و علاء نامه پیامبر اکرم (ص) را به او داد و اسلام را به او عرضه کرد. ابوهریره نیز برایش قرآن می‌خواند و احادیث پیامبر (ص) را برای او روایت می‌کرد. پادشاه بحرین مسلمان شد و افراد زیادی از قومش نیز ایمان آوردند. علاء‌ خبر اسلام آوردن او و قومش را به اطلاع آن حضرت (ص) رسانید و صدای دلنشین اذان در سراسر بحرین طنین انداز شد:

(الله اکبر الله اکبر الله اکبر الله اکبر أشهد أن لا إله إلا الله أشهد أن لا إله إلا الله أشهد أن محمداً رسول الله أشهد أن محمداً رسول الله حی على الصلوة حی على الصلوة حی على الفلاح حی على الفلاح الله اکبر الله اکبر لا إله إلا الله).

مردم با شنیدن این ندا، شتابان برای ادای نماز می‌رفتند و صف می‌بستند و ابوهریره معمولاً پشت سر علاء قرار می‌گرفت و اینگونه نماز را با جماعت ادا می‌کردند.

ابوهریره چند ماه در بحرین ماند. در این مدت، کارش فقط دعوت و تبلیغ بود و احکام اسلام را بمردم می‌آموخت. از همراهی با علاء خوشحال بود و از مصاحبت و همنشینی منذر بن ساوی نیز که مردی شریف و بزرگوار بود، لذت می‌برد و از هر دوی آنها محبت‌های زیادی دید.

ابوهریره بیش از 6 ماه از سال نهم هجری را در بحرین و همراه علاء گذراند. در این مدت برای دعوت مردم بسوی خدا و رسول از هیچ کوششی فروگذار نکرد. بسیاری از مردم در اثر دعوت او و علاء مسلمان شدند. اما ابوهریره با بی‌صبری منتظر بازگشت بمدینه و قرار گرفتن در کنار محبوب‌ترین انسانهای روی زمین بود و همیشه دعا می‌کرد که خداوند زمینه بازگشت او را بمدینه فراهم سازد. سرانجام دعایش مستجاب شد و آن حضرت (ص) شخصی بنام (ابان بن سعید بن عاص) را بعنوان والی بحرین،‌ همراه نامه‌ای بدانجا فرستاد.

پیامبر (ص) در آن نامه از علاء و ابوهریره خواسته بود که به مدینه برگردند. سراپای وجود آنها را شادی در برگرفت، خود را آماده کردند و دوباره بمدینه برگشتند. ابوهریره به جای اصلی خود در صفه بازگشت و بار دیگر ارشد اهل صفه شد و دوباره مصاحبت و همراهی پیامبر (ص) را از سر گرفت و با عشق و علاقه‌ای که داشت، سرگرم کسبِ علم و معرفت شد. و می‌خواست که آنچه را در زمان غیبت، از دست داده بود جبران کند.

پیامبر اکرم (ص) در ماه رجب همان سال (نهم هجری) با لشکر بزرگی که فرماندهی آنرا شخصاً بعهده داشت، بسوی تبوک حرکت کرد. ابوهریره نیز همراه پیامبر (ص) بود. او (ابوهریره) و سایر صحابه، در این جنگ سختی‌های زیاد و طاقت فرسایی را تحمل کردند. ابوهریره حوادث بسیاری از این جنگ را بخاطر سپرد. از جمله آن صحنه‌ها که در واقع پیام بسیاری بهمراه داشت، این بود که در غزوه تبوک،‌ مسلمانها آذوقه تمام کردند و خیلی گرسنه شدند و به آن حضرت (ص) گفتند: ای رسول خدا! اگر اجازه دهید،‌ ما شترهایمان را می‌کشیم تا از گرسنگی نجات یابیم. پیامبر (ص) اجازه دادند. اما در همین اثناء عمر نزد آن حضرت (ص) آمد و گفت: یا رسول الله! اگر چنین شود، سواریهای ما کم خواهد شد. از آنها بخواه تا هر چه دارند، نزد شما بیاورند و شما دعا کنید و از خدا بخواهید که آنها را برکت دهد و بیفزاید. امید است این مشکل را به این دعاء، حضرت تعالی حل نماید. پیامبر اکرم (ص) به نظر حضرت عمر (رض) احترام گذاشت و دستور داد چادری پهن کنند و از صحابه خواست که توشه‌های اندک خود را بیاورند و رویهم بریزند. یکی با مشتی ذرت آمد. دیگری قدری خرما داشت. و آن دیگری قطعه نانی و… بدینصورت همه،‌  آنچه را که در اختیار داشتند، در چادر ریختند.

سپس آن حضرت (ص) دست دعا بدرگاه حق جل و علاء برداشت و از خدا خواست که به این خوراکیهای کم، برکت عطا فرماید. بعد فرمود: ظرفهایتان را پر کنید. همه اصحاب ظرفهای خود را پر از خوراک کردند. تا جائیکه ظرفی در لشکر باقی نماند مگر اینکه پر شده بود. از آن خوراکیها می‌خوردند و سیر می‌شدند. رسول خدا (ص) فرمود: «أشهد أن لا إله إلا الله و انی رسول الله لا یلقی الله بهما عبد غیر شاک فیجب له الجنة»  گواهی می‌دهم که معبودی جز خدا نیست و گواهی می‌دهم که من پیامبر او هستم و هر کسی که با شهادت به اولوهیت خداوند و رسالت من با خدا ملاقات کند، در حالی که شکی نداشته باشد، وارد بهشت خواهد شد.

غزوه تبوک بپایان رسید و آن حضرت (ص) همراه لشکریان اسلام بمدینه بازگشت. در مراسم حج آن سال که ابوبکر صدیق بعنوان امیر تعیین شده بود، ابوهریره از پیامبر اکرم (ص) اجازه خواست تا همراه ابوبکر (رض) برای ادای فریضه حج به مکه رود. آن حضرت (ص) نیز به او اجازه داد. ابوهریره همراه ابوبکر صدیق و سایر صحابه بمکه رفت و فریضه حج را ادا کرد. در آنجا، ابوبکر گروهی از صحابه را موظف نمود تا در آن مراسم که مسلمانان و مشرکین همه جمع می‌شوند، این مطلب را اعلام کنند:

ای مردم! جز شخص مؤمن، کسی وارد بهشت نخواهد شد و کسی که لخت باشد، ‌حق ندارد کعبه را طواف کند و از این به بعد مسلمانان و مشرکین در حج جمع نخواهند شد و هر کسی پیمانی دارد، پیمانش تا همان مدت تعیین شده خواهد بود و هر کسی که پیمانی ندارد، تا چهار ماه با او پیمان بسته می‌شود. ابوهریره همراه سایر صحابه در منی، اطراف خیمه‌های حجاج دور می‌زد و این مطالب را بگوش آنها می‌رساند.

سال دهم هجری، سال آرامی در زندگی آن حضرت (ص) بود. در این سال نه جهادی رخ داد و نه رسول خدا (ص) از مدینه بیرون رفت. زیرا خداوند تمام جزیرة العرب را مشرف به اسلام نموده بود. بعد از فتح مکه، گروههای زیادی از هر طرف نزد آن حضرت (ص) می‌آمدند و مسلمان می‌شدند. بدین جهت پیامبر اکرم (ص) در طول ماههای این سال، در مدینه بسر برد جز ماههای آخر سال که آن حضرت (ص) برای حجة الوداع راهی مکه شد.

سال دهم هجری، چهارمین سال مصاحبت و همراهی ابوهریره با پیامبر (ص) بود. او در این سال با کثرت ملازمت و همراهی و همچنین کثرت یادگیری مواجه بود. در سالهای گذشته چنین فرصتهایی بدست نیاورده بود. در این سال، هم محبت پیامبر (ص) نسبت به او بیشتر شده بود و هم آن حضرت (ص) وصیت و سفارشهای ویژه‌ای به ایشان می‌نمود که او آنها را حفظ و به آنها عمل می‌کرد. از جمله، روزی به ابوهریره فرمود: «ای ابوهریره! پرهیزکار باش تا عابدترین مردم باشی. قانع باش تا شاکرترین مردم باشی. هر چه برای خودت دوست داری، برای دیگران هم دوست داشته باش تا مؤمن باشی. هر کسی همسایه بودن تو را دوست دارد، همسایگی او را دوست داشته باش،‌ تا مسلمان باشی. کمتر بخند زیرا خنده زیاد، دل انسان را نابود می‌کند.» سپس او را به سه چیز مهم دیگر نیز سفارش کرد. اول سه روز

روزه گرفتن در ماه. دوم خواندن دو رکعت نماز چاشت. سوم خواندن نماز وتر قبل از خواب. روز بروز وصایا و سفارشات آن حضرت (ص) به ابوهریره بیشتر می‌شد. گاهی نکته‌ای را فقط به او می‌آموخت و می‌فرمود که آنرا فاش نسازد. این تعالیم خصوصی افزایش یافت تا اینکه بعدها ابوهریره از بزرگترین معلمین اسلام بشمار

المزيد


ابو هریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 8th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحيم الحمد لله رب العلمين

 

ابو هریره شاگرد مکتب پیامبر

 

در صحبت رسول اکرم (ص)

ابوهریره بمدینه برگشت و وارد مسجد نبوی شد و برای خود جایی در صفه که در آن گروهی از صحابه فقیر می‌نشستند و می‌خوابیدند، در نظر گرفت و مرحله مصاحبت و همراهی او با پیامبر اکرم (ص) که زیباترین و بهترین مرحله زندگی او (ابوهریره) بشمار می‌رفت آغاز شد. در آن زمان، یعنی اوایل سال هفتم هجری، ابوهریره بیشتر از 30 سال سن نداشت. جوانی با ذکاوت و حافظه قوی و تشنه علم و دانش بود. دوست داشت از سخنان پیامبر اکرم (ص) بهره‌مند شود و برای خود سرمایه معنوی بیاندوزد. هیچ چیزی در زندگی نمی‌توانست مانع او از این کار شود. او جوانی بود که هنوز ازدواج نکرده و فردی قانع بود. با کمترین امکانات زندگی می‌کرد. نفس خود را چنان تربیت کرده بود که گرسنگی و برهنگی و فقر را براحتی تحمل می‌کرد و کاملاً متوجه پیامبر اکرم (ص) بود. او فقط یک هدف داشت و آن طلب علم و تفقه در دین بود. برای حصول این هدف در چهار سال اول مصاحبت با آن حضرت (ص) لحظه‌ای غافل نماند و برای دستیابی به آن، سختی‌های زیادی تحمل کرد و با صبر و بردباری توانست یکی از بهترین شاگردان مکتب آن حضرت (ص) بشمار آید. مدت زیادی از سکونت او در مدینه نگذشته بود که حبیب بن عمرو حممة الدوسی، بزرگ قبیله دوس، همراه هفتاد نفر از افراد قومش بمدینه آمد و پس از شرفیاب شدن به محضر آن حضرت (ص) مسلمان شدند و به سایر افراد قبیله خود که جلوتر از آنها مسلمانان شده بودند، ملحق شدند و در گوشه‌ای از مدینه سکنی گزیدند. ابوهریره از آمدن آنها بشدت خوشحال شد و اذعان داشت که مسلمان شدن آنها به یمن دعای آن حضرت (ص) در روز خیبر بوده است. ابوهریره با جان و دل به سخنان پیامبر اکرم (ص) گوش فرا می‌داد و مسایلی را که نمی‌دانست از او می‌پرسید و آنها را در حافظه خود ثبت می‌کرد. اولین چیزی را که بدقت فرا گرفت شیوه نماز خواندن پیامبر اکرم (ص) بود.

بنابراین نماز خواندنش را اصلاح کرد و دقیقاً مانند آن حضرت (ص) نماز می‌خواند. علاوه بر آن بصورت شگفت انگیزی به حفظ قرآن کریم روی آورد و آیات و سوره‌های آنرا از پیامبر (ص) می‌آموخت و بنابه توصیه ایشان (پیامبر) آنرا حفظ می‌کرد همچنین از بزرگان صحابه می‌خواست که به او قرآن بیاموزند و برای حفظ دقیق آن، برایش دعا کنند. ابوهریره در زمانی کوتاه با تعداد زیادی از صحابه رسول خدا آشنا شد. نام و مقام آنها و مشکلاتی را که بخاطر اسلام تحمل کرده بودند، می‌دانست. گاهی نزد انس بن مالک (رض) که جوان فهمیده و دانا و اولین خادم رسول اکرم (ص) بود، می‌رفت و از او اخبار و حوادثی را که برای آن حضرت (ص) در بدو هجرت پیش آمده بود، می‌پرسید و او آن اخبار و حوادث را برایش بازگو می‌کرد و ابوهریره با خوشحالی زیاد به‌ آنها گوش فرا می‌داد. همچنین ابوهریره می‌دید که عبدالله بن مسعود و مادرش زیاد به خانه‌های پیامبر (ص) رفت و آمد می‌کنند. خیال کرد که آن دو خدمتگزار پیامبر (ص) هستند. ولی بعد دانست که آن روابط بخاطر احترامی است که پیامبر (ص) برای ابن مسعود قایل می‌شد زیرا او مردی صالح و خدمتگزار بود. ابوهریره آرزو داشت که به مقامی که ابن مسعود و انس بن مالک و سایر صحابه مقرب، نزد پیامبر داشتند، دسترسی پیدا کند. ابوهریره پیامبر اکرم (ص) را از همه مردم و حتی از وجود خودش نیز بیشتر دوست داشت و هر وقت نزد پیامبر (ص) میبود، احساس سعادت و هر وقت جدا بود احساس وحشت می‌کرد و بصراحت این مطلب را بعرض آن حضرت (ص) ‌رساند و گفت: ای رسول خدا! من هر وقت تو را می‌بینم خوشحال می‌شوم و دیدار تو باعث خنکی چشم می‌شود. رسول خدا (ص) نیز که به صداقت او پی برده بود، به او محبت می‌کرد و همیشه با چهره خندان با او روبرو می‌شد. ابوهریره نه تنها رسول خدا (ص) را دوست داشت، بلکه اهل بیت و سایر صحابه را بخاطر اینکه رسول خدا (ص) به آنها محبت می‌کرد، آنها را دوست داشت. حتی کودکان خردسالی را که پیامبر اکرم (ص) با آنها محبت می‌نمود،‌ ابوهریره آنها را دوست داشت و به آنها محبت می‌کرد. بویژه حسن و حسین فرزندان علی (رض) و عبدالله بن عباس و سایر کودکان دیگر.

محبت پیامبر (ص) نسبت به ابوهریره باعث شد که او خود را خوشبخت احساس کند چون به آخرین آرزوی خود در زندگی یعنی مصاحبت با آن حضرت (ص) و فرا گرفتن علم و دانش از وی، دست یافت. تنها یک چیز او را بشدت ناراحت داشت و صفای درونی او را تیره می‌کرد. زیرا مادرش هنوز بر شرک باقی مانده بود و از ایمان آوردن بخدا و رسول امتناع می‌ورزید. ابوهریره مکرر او را به اسلام دعوت می‌کرد ولی او نمی‌پذیرفت. پس از مراجعت از خیبر، ابوهریره هر چه را که دیده و شنیده بود و دلالت بر صدق و راستی رسالت آن حضرت (ص) می‌کرد، برای مادرش تعریف نمود. خصوصاً داستان گوسفند مسموم را که برای آن حضرت (ص) آورده بودند. اما مادرش همچنان پایبند دین آباء و اجداد خود بود و از مسلمان شدن خودداری می‌کرد و می‌گفت: تا وقتی زنده باشم، ذی الخلصه را می‌پرستم.

با وجود این، ابوهریره از دعوت او بسوی خدا دست برنداشت و مأیوس نشد و هر روز او را سوگند می‌داد که به خدا و رسول او ایمان بیاورد. ولی او نه تنها ایمان نمی‌آورد، بلکه در یکی از روزها خشمگین شد و به پیامبر (ص) توهین کرد.

ابوهریره از شنیدن آن سخن بشدت ناراحت شد و ترسید که مبادا بخاطر آن گستاخی عذابی از سوی خدا برای مادرش و حتی خودش که سبب آن بی‌احترامی شده بود، نازل شود بدین جهت غم و اندوه بزرگی او را در برگرفت و برای رفع این مشکل هیچ یاوری غیر از خود آن حضرت (ص) به نظرش نیامد. شتابان بسوی آن حضرت (ص) روانه شد و پس از ورود به مسجد در حالیکه اشکهایش چهره و ریشش را تر کرده بود، به آن حضرت (ص) سلام داد و نزد او نشست. پیامبر (ص) پرسید چه اتفاقی افتاده است؟

ابوهریره با صدای غمگین گفت: ای رسول خدا (ص) امروز مادرم را به اسلام دعوت کردم، نپذیرفت و سرانجام سخن ناپسندی در مورد شما گفت. دعا کن خدا مادرم را هدایت کند.

پیامبر مهربان (ص) خواسته او را اجابت کرد و دست دعا بسوی آسمان بلند کرد و فرمود: خدایا! مادر ابوهریره را هدایت کن. ابوهریره از اینکه آن حضرت (ص) برای هدایت مادرش دعا کرد خیلی خوشحال شد. از آن حضرت (ص) اجازه گرفت تا بخانه نزد مادرش برگردد و او را به این دعای مبارک، مژده دهد. اما قبل از اینکه او بخانه برسد خداوند کارش را کرده و دعای پیامبرش را اجابت نموده و ابوهریره را بخاطر هدایت مادرش مورد لطف قرار داده بود. زیرا هنگامیکه ابوهریره با ناراحتی از خانه خارج شده بود مادرش در مورد آنچه فرزندش او را بسوی آن دعوت کرده بود بفکر فرو رفت. خداوند در آن لحظه قلب او را روشن ساخت و بسوی حق هدایت کرد. زبانش باز شد و شهادت آورد: (اشهد أن لا اله الا الله و اشهد أن محمدا رسول الله)

لذا کفر او به ایمان، و سنگدلی‌اش به رأفت، و دشمنی‌اش به دوستی بدل شد. با شتاب رفت که غسل کند و با پلیدی‌ جاهلیت وداع نماید و ایمان را که ظاهر و باطنش پاک است در آغوش گیرد. هنگامیکه ابوهریره بخانه رسید، از شنیدن صدای آب، دانست که مادرش در حال غسل کردن است. منتظر ماند تا کارش را تمام کند. مادرش لباسهایش را پوشید و قبل از اینکه چادرش را بسر نماید، درب را باز کرد و شهادت آورد. ابوهریره از دیدن آن صحنه به حیرت افتاد و از شدت از جایش پرید و بدون اینکه توقف کند، از مادرش بپرسد که چه انگیزه‌ای باعث شد که مسلمان شود؟ بحضور آن حضرت (ص) بازگشت تا اسلام آوردن مادرش را به اطلاع او برساند. این بار در حالی بحضور آن حضرت (ص) شرفیاب شد که از شدت خوشحالی گریه می‌کرد. سلام داد و گفت: مژده ای رسول خدا! خداوند دعای شما را پذیرفت و مادرم را هدایت کرد. چهره مبارک آن حضرت (ص) از شنیدن این خبر درخشید و خوشحال شد و حمد و سپاس خدای را بجای آورد.

ابوهریره فرصت را غنیمت شمرد و گفت: یا رسول الله! دعا کن خداوند مرا و مادرم را محبوب بندگان مؤمن بگرداند و بندگان مؤمن را محبوب ما قرار دهد. رسول خدا فرمود: خداوندا! این بنده کوچک خود و مادرش را محبوب بندگان مؤمن قرار بده و بندگان مؤمن خود را محبوب اینها بگردان.

پس از این دعای مبارک آن حضرت (ص) ابوهریره خیلی خوشحال شد. زیرا این روز برای او روز زیبا و بیاد ماندنی بود و پس از روز ملاقات او با پیامبر در خیبر، این روز دومین و بهترین روز زندگی ابوهریره بشمار می‌رفت. زیرا در این روز غم بزرگی با اسلام آوردن مادرش، از قلبش زدوده شده و به نعمت بزرگی دست یافت و آن دعای پیامبر اکرم (ص) بود که فرمود: خداوندا! مؤمنین را محبوب ابوهریره و مادرش و آنها را محبوب مؤمنین بگردان. بعد از این روز تاریخی و بیاد ماندنی، ابوهریره مدت زیادی زندگی کرد و دید که چگونه خداوند دعای پیامبرش را در حق او پذیرفته بود و همیشه این سخن را یادآور می‌شد که: به لطف خدا، هر مؤمنی که اسم مرا بشنود، اگر چه مرا ندیده باشد، باز هم مرا دوست خواهد داشت.

پس از اسلام آوردن مادرش، ابوهریره احساس کرد که هیچ غم و اندوهی و هیچ مشکلی بر سر راه او قرار ندارد. بدین جهت تمام حواس یعنی چشم و گوش و قلب خود را متوجه رسول خدا (ص) ساخت تا کاملاً اسلام را بشناسد و علم بیاموزد.

بدینجهت از آن روز به بعد توجه خود را به دو چیز مهم معطوف ساخت:

1- حفظ و فهمیدن آیات قرآن که از این تاریخ به بعد بر پیامبر (ص) نازل می‌شد.

2- حفظ و دانستن احادیث و سخنرانیها و مواعظ آن حضرت (ص) که برای صحابه ایراد می‌فرمود، بدون اینکه یک کلمه از آنها را جا بیندازد. همچنین حفظ آیاتی که قبل از این تاریخ بر آن حضرت (ص) نازل شده بود و سخنانی را که قبلاً برای صحابه ایراد فرموده بود همراه با سیرت گذشته آن حضرت (ص) و روزهای تاریخی زندگی او.

بخاطر این دو هدف بود که ابوهریره تمام روزهای زندگی خود و بخشی از شب‌ها را با آن حضرت (ص) می‌گذراند و همیشه همراه او بود. پشت سر او نماز می‌خواند و به قرائت آن حضرت گوش فرا می‌داد. صبح و شب با او بود. همراه او به دیدار صحابه و عیادت بیماران می‌رفت، با او در تشییع جنازه‌ها شرکت می‌کرد. کارهای پیامبر را انجام می‌داد. کسی را که پیامبر (ص) می‌خواست، او را صدا می‌زد و دستورات و پیامهای او را بمردم می‌رساند. ذهن ابوهریره مانند دفتری بود که خاطرات،‌ حوادث و احوال روزانه آن حضرت (ص) را دقیقاً در آن ثبت می‌نمود. همت بلند، حافظه استثنایی، فهم دقیق، تشنگی شدید برای کسب علم، عدم اشتغال بکارهای دیگر، قناعت کامل و بی‌رغبتی به مال و منال دنیا، ابوهریره را در انجام این کار مهم، یاری می‌داد. در رأس همه اینها، محبت شدید او نسبت به پیامبر اکرم (ص) بود که عواطف و احساسات او را به جوش در می‌آورد.

ابوهریره نزد پیامبر (ص) مقام والایی داشت و مورد محبت او قرار گرفته بود. علاقه شدید او به کسب علم، باعث شادی آن حضرت (ص) شده بود و به اصحاب سفارش می‌کرد که به او قرآن بیاموزند. و گاهی که او را نمی‌دید، به جستجوی او می‌پرداخت و کسی را می‌فرستاد تا او را پیدا کند. هر وقت آن حضرت (ص) وارد مسجد می‌شد، ابوهریره نزد او می‌آمد. در یکی از روزها، آن حضرت (ص) وارد مسجد شد ولی ابوهریره را ندید. به اطراف خود نگاه کرد و از کسانیکه در مسجد بودند حال او را پرسید و فرمود: شما جوان دوسی را ندیده‌اید؟ کسی جواب نداد. آن حضرت (ص) برای بار دوم و سوم پرسید. کسی جوان دوسی را ندیده است؟ آنها گفتند: خیر. مردی که در حال نماز خواندن بود،‌ پس از اتمام نماز، به آن حضرت (ص) گفت: ای رسول خدا! او بیمار است و در گوشه مسجد افتاده است. پیامبر(ص) از شنیدن این خبر ناراحت شد و نزد او رفت و با لبخند به او سلام داد و بیماری‌اش را پرسید. ابوهریره نوع بیماری خودش را برای آن حضرت توضیح داد. سپس پیامبر اکرم (ص) دست مبارکش را در محل درد گذاشت و برای بهبودی او دعا کرد. در همان لحظه ابوهریره برخاست و از بیماری شفا یافت.

همانطور که شرح آن گذشت، ابوهریره با تمام وجود پیامبر (ص) را دوست داشت و هر چه از او می‌شنید، حفظ می‌کرد و از فرط دوستی بکثرت چهره آن حضرت (ص) را می‌نگریست. خوشبختانه برای این کار جرأت داشت در حالیکه تعداد زیادی از صحابه بعلت هیبت آن حضرت (ص) نمی‌توانستند دائماً بر چهره مبارکش نگاه کنند. ابوهریره می‌گفت: هیچ چیز در دنیا زیباتر از رسول خدا (ص) ندیده‌ام. گویا خورشید در چهره‌اش حرکت می‌کند. از بس که آن حضرت (ص) را دوست داشت، سؤالاتی می‌کرد که دیگران جرأت پرسیدن آنرا نداشتند.

روزی ابوهریره به پیامبر (ص) گفت: ای رسول خدا (ص) چون تو را می‌بینم، خوشحال می‌شوم و چشمهایم روشن می‌شوند مرا از همه چیز باخبر ساز. پیامبر (ص) فرمودند: همه چیز از آب آفریده شده است. ابوهریره گفت: یا رسول الله (ص) مرا بکاری راهنمایی کن که پس از انجام دادن آن به بهشت بروم. آن حضرت (ص) فرمود: به مردم سلام کن، ‌آنها را غذا بده و به آنها رحم کن و هنگام شب که مردم در خواب هستند، برخیز و عبادت کن. آنگاه با سلامتی وارد بهشت می‌شوی. در یکی از روزها که تعداد زیادی از صحابه نزد آن حضرت (ص) نشسته بودند، ابوهریره پرسید: ای رسول خدا (ص)شفاعت تو در روز قیامت نصیب چه کسانی خواهد شد؟

پیامبر (ص) از سؤال ابوهریره خوشحال شد، او را ستود و به او گفت: فکر می‌کردم که در پرسیدن این مطلب، هیچ کس از تو مستحق‌تر نیست زیرا شوق تو برای یاد گرفتن حدیث خیلی زیاد است. بعد از آن فرمود: شفاعت من بیشتر نصیب کسانی می‌شود که خالصانه و از اعماق قلب لا اله الا الله بگویند.

صحابه کرام نیز از این سؤال ابوهریره خوشحال شدند و از او تشکر کردند. از همه بیشتر ابی ابن کعب از این سؤال خوشش آمد و ضمن تعریف از ابوهریره به او توصیه کرد که همیشه چنین سؤالاتی مطرح کند تا به معلومات آنها بیفزاید. در واقع ابوهریره به چنین سفارشی، نیاز نداشت. زیرا او آنقدر علم را دوست داشت که مرد تشنه آب سرد را. و از تمام کاینات، پیامبر (ص) را از همه بیشتر دوست می‌داشت. بنابراین، طبق عادت، هر روز از آن حضرت (ص) سؤال می‌کرد و به دانش خود می‌افزود.

ابوهریره احساس کرده بود که آن حضرت (ص) وقتی به نماز می‌ایستد، بعد از تکبیر اولی و قبل از شروع فاتحه لحظاتی مکث می‌کند و آنگاه شروع به خواندن می‌نماید. بدین جهت از آن حضرت (ص) پرسید. ای رسول خدا (ص)در آن لحظات چه می‌گویید؟

پیامبر (ص) فرمود: این دعاها را می‌خوانم:

«اللهم باعد بینی و بین خطایایی کما باعدت بین المشرق و المغرب اللهم نقّنی من خطایی کما ینقی الثوب الابیض من الدنس اللهم اغسلنی من خطایای بالماء و الثلج و البرد».

«بار خدایا میان من و گناهانم دوری بینداز همچنان که مشرق و مغرب را از هم دور کرده‌ای، بار خدایا مرا از گناهانم پاک بکن همانگونه که پارچه سفید از چرک پاک شود، بار خدایا با آب سرد و خنک بخشش مرا از گناهانم شستشو بکن.»

چون ابوهریره می‌دید که آن حضرت (ص) با چهره‌ای باز و خندان به سؤالات او پاسخ می‌دهد و از اینکه او بدنبال کسب علم و معرفت است و صحابه نیز از سؤالات او خوشحال می‌شوند، بدین جهت ابوهریره همه چیزهائی را که نمی‌دانست، از آن حضرت (ص) می‌پرسید مثلاً‌ از نماز، روزه، زکات، حج، ایمان و حقیقت آن، از بهشت و دوزخ، از ملأ اعلی همچنین از زندگی آن حضرت (ص) و دعوتش در مکه و حوادثی که در آنجا برایش پیش آمده بود و از هجرتش بمدینه و حوادث تمام روزهای زندگی‌اش. آن حضرت (ص) با متانت و حوصله به او پاسخ می‌داد.

روزی آن حضرت (ص) خواست که ابوهریره را بیازماید. در حالی که غنیمت تقسیم می‌کرد، به ابوهریره گفت: از من نمی‌پرسی که این غنایم مال چه کسی است؟ ابوهریره در پاسخ گفت: تقاضا دارم آنچه را که خدا بتو آموخته، بمن بیاموزی. پیامبر (ص) فرمود: پس چادرت را پهن کن. ابوهریره چادری را که بر دوش داشت، بین خود و آن حضرت (ص) پهن کرد. پیامبر (ص) مدتی طولانی با او سخن گفت،‌ سپس فرمود: چادرت را جمع کن.

ابوهریره چادرش را جمع کرد، و پس از آن، بیدرنگ به راز این کار پی برد. شامگاه آن روز که پاسی از شب گذشته بود، ابوهریره احادیثی را که از آن حضرت (ص) شنیده بود بیاد آورد و تکرار نمود. یادآوری آن احادیث آنقدر برایش راحت بود که خیال می‌کرد آنها را از روی کتاب می‌خواند بدون اینکه کلمه‌ای را جا بیندازد. خیلی خوشحال شد و بخاطر این نعمت خدا را سپاس فراوان گفت. چند روز از این واقعه نگذشته بود که خداوند به ابوهریره اکرام نمود یعنی دعای پیامبر اکرم (ص) را که فرموده بود: «خداوندا! حافظه ابوهریره را تقویت فرما» مورد اجابت قرار داد. از آن لحظه به بعد، هر مطلبی را که حفظ می‌کرد، از یادش نمی‌رفت. روزی پیامبر اکرم (ص) وارد مسجد شد. دید که ابوهریره و زید بن ثابت و یکی دیگر در مسجد نشسته‌اند. زید و مردی دیگر مشغول نماز خواندن هستند و ابوهریره قرآن تلاوت می‌کند پس از چند لحظه، آن دو نفر (زید و مرد دیگر) نما

المزيد


ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 5th, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

مؤمن مهاجر

صبح یکی از روزها، سواران مهاجر دوسی بسوی حجاز حرکت کردند و در رأس آنها طفیل بن عمرو که رهبرشان بود، قرار داشت.

ابوهریره در کنار او حرکت می‌کرد و از این هجرت خیلی خوشحال شده بود طوری که هیچیک از مهاجرین به اندازه او خوشحال نبودند.

در طول سفر با نغمه حَدِی (سرودی که ساربانان می‌خوانند تا شتران تیزتر روند) به سفر خود شور و حال خاصی داده بودند. تنی چند از آنها آواز می‌خواندند و دیگران آنها را همراهی می‌کردند. این نغمه‌ها به کوهها، دشتها و دره‌ها می‌رسید و انعکاس آن دوباره بسوی آنها باز می‌گشت و بگوش شترها می‌رسید و سرعت آنها را زیاد می‌کرد.

سایر افراد قبیله دوس بشدت ناراحت بودند که چرا این همه افراد قبیله از موطن خود، جدا می‌شوند و به سرزمینی هجرت می‌کنند که هیچ اطلاعی درباره آن ندارند. و زمانی اندوه افراد قبیله بیشتر شد که دیدند هیچ خانه‌ای وجود ندارد که یکی از اعضای خود را از دست نداده باشد. مهاجرین حدوداً از میان هشتاد خانواده بودند که از سایر اعضای خود جدا ‌شدند. یکی از افراد قبیله گفت: عجیب است که این دین با اینها کاری کرده است که حاضر به ترک خانه و کاشانه خود شده‌اند! این سخن تأثیر شگرفی در بسیاری از مردم گذاشت بگونه‌ای که در مورد این دین بفکر فرو رفتند که چرا تا این حد روی برادرانشان اثر گذاشته است؟ این سخن روزنه‌ای برای تفکر عمیق در برابر عقل آنها گشود.

ابوهریره در میان سواران مهاجر به حرکت خود ادامه داد و خستگی شدیدی را که در طول سفر او را از پای درآورده بود، احساس نمی‌کرد. با وجودی که مادرش در طول سفر او را نکوهش می‌کرد و از اینکه به ستوه آمده است مکرراً او را سرزنش می‌نمود، ابوهریره احساس خوشبختی می‌کرد و هر روز از روز قبل بیشتر خوشحال می‌شد. و با شتاب منتظر لحظه ملاقات با پیامبری بود که او را حتی از دور هم خیلی دوست داشت. او برای این لحظه‌ حساس، چندین سال انتظار کشیده بود و اینک آن لحظه فرا می‌رسید. قلب ابوهریره از فرط خوشحالی بشدت می‌تپید و مملو از عشق به رسول خدا بود. بیش از ده روز بر مهاجرین گذشت و آنها هم چنان طی طریق می‌کردند و به راه خود ادامه می‌دادند تا اینکه وارد سرزمین حجاز شدند.

اینک آنها نزدیک مدینه قرار داشتند و از دور کوه احد را می‌دیدند. ولی افسوس که غروب آفتاب فرا رسید و روشنی از میان رفت و کوه عزیز و سر بفلک کشیده که افق را می‌پوشانید از نظر ناپدید گشت. آنها دیگر آنرا جلوی خود نمی‌دیدند.

با وجودی که روشنی ماه تمام فضا را در برگرفت، خللی در عزم آهنین آنها بوجود نیامد بلکه مصمم‌تر شدند و عشق و علاقه دیدار رسول خدا در وجودشان به آخرین حد خود رسید. آنها اکنون به سرزمین مدینه رسیده بودند. فریادشان بلند شد و خدا را بپاس اینکه به یاری او به مقصد رسیدند و وارد شهر پیامبر شدند، سپاس فراوان گفتند.

مدینه گروه جدیدی از مهاجرین را استقبال می‌کرد که جز عده معدودی، هیچ کس از آمدن آنها باخبر نشد. زیرا مردی در مدینه وجود نداشت. بلکه آنها به خیبر رفته بودند تا قلعه‌های آنرا بگشایند و یهودیانی را که برای حمله به مدینه و شورش بر ساکنین آن، نقشه کشیده بودند، ادب کنند. مهاجرین توقف کردند و بارهای خود را از شترها پایین آوردند. و روی زمین دراز کشیدند. بعلت خستگی زیاد بخواب عمیق فرو رفتند. تنها چیزی که آنها را بیدار کرد، صدای مؤذن بود که مردم را برای ادای نماز صبح فرامی‌خواند.

شنیدن صدای اذان، چقدر برای آنها زیبا بود! زیرا برای اولین بار بود که صدای الله اکبر را از زبان مؤذن رسول خدا می‌شنیدند. از خواب برخواستند و وضو گرفتند و بسوی مسجد پیامبر (ص) براه افتادند. هر یک آرزو داشت که سعادت دیدار رسول خدا نصیبش شود. به او سلام گوید و با او بیعت نماید.

ابوهریره جلوتر از همه وارد مسجد نبوی شد زیرا علاقه‌اش به پیامبر (ص) از همه بیشتر بود. اما هنگام ورود با کمال حیرت دید که تعداد نمازگزاران اندک است و بیشتر سالخورده و مریض هستند. از یکی پرسید که پیامبر کجاست؟ به او گفت: آن حضرت به خیبر رفته تا آنرا فتح کند. ابوهریره از شنیدن این خبر غمگین شد. چون دیدار رسول خدا که مدتهای طولانی انتظار آنرا کشیده بود، در آن لحظه نصیبش نمی‌شد. سایر افراد قبیله دوس هم کم‌کم وارد مسجد شدند و در آن، جای گرفتند. ابوهریره خبر عدم حضور پیامبر اکرم (ص) را به آنها رسانید. ابری از غم و اندوه چهرهایشان را پوشانید زیرا آنها آرزوهای زیادی در دل خود پرورانده بودند و می‌خواستند با آن حضرت دیدار کنند و از سیمای ملکوتی‌اش برکت حاصل نمایند و با او در آن روز بر اسلام بیعت نمایند.

نماز شروع شد و مردی از مسلمانان جلو رفت تا امامت کند. ابوهریره از کسی که در کنارش قرار داشت، پرسید این مرد کیست؟ به او گفت: این شخص سباع بن عرفطه غفاری است. پیامبر (ص) او را برای مدتی که در مدینه حضور ندارد، جانشین خود تعیین نموده‌ است تا امامت مسلمانان را بعهده داشته باشد. امام تکبیر گفت و نمازگزاران نیز پشت سر او تکبیر گفتند و به نماز ایستادند. پس از قرائت سوره فاتحه، امام آیاتی از سوره مریم را تلاوت نمود. ابوهریره که برای اولین بار آن آیات را می‌شنید، با علاقه به آن گوش می‌داد. در رکعت دوم، امام پس از فاتحه،‌ آیاتی از سوره مطففین را خواند که با این جملات شروع می‌شد:

بسم الله الرحمن الرحیم

وَیلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ {1} الَّذِینَ إِذَا اکتَالُواْ عَلَى النَّاسِ یسْتَوْفُونَ {2} وَإِذَا کالُوهُمْ أَو وَّزَنُوهُمْ یخْسِرُونَ {3} أَلَا یظُنُّ أُولَئِک أَنَّهُم مَّبْعُوثُونَ {4} لِیوْمٍ عَظِیمٍ {5} یوْمَ یقُومُ النَّاسُ لِرَبِّ الْعَالَمِینَ {6}‏

امام، سوره را تا آخر تلاوت کرد. ولی ابوهریره می‌گوید، من همچنان در قسمت اول سوره مانده بودم و آن جملات را تکرار می‌کردم: وَیلٌ لِّلْمُطَفِّفِینَ {1} الَّذِینَ إِذَا اکتَالُواْ عَلَى النَّاسِ یسْتَوْفُونَ {2} وَإِذَا کالُوهُمْ أَو وَّزَنُوهُمْ یخْسِرُونَ {3}

و با خود گفتم: ای ابوفلان! هلاکت بر تو باد. هلاکت بر تو باد. منظور من مردی از قبیله دوس بود که دو پیمانه برای وزن کردن داشت. آنرا که سنگین‌تر بود برای خودش بکار می‌برد و دیگری را که سبکتر بود برای دیگران و فریب آنها مورد استفاده قرار می‌داد. ابوهریره معنی آیاتی را که شنیده بود، می‌دانست. بدین جهت طبیعتش با آنها خو گرفت و اثری زیبا بر قلبش نهاد.

نماز تمام شد. ابوهریره و طفیل، نزد سباع بن عرفطه رفتند و پس از سلام و احوالپرسی، او را در جریان آمدن خود قرار دادند. عرفطه به آنها خوش‌آمد گفت و کار آنها (مهاجرت بمدینه) را مورد ستایش قرار داد. بعد او و دوستش همراه سایر مردان قبیله به جایگاه خود بازگشتند و با هم مشورت کردند که آیا در مدینه بمانند، تا رسول خدا برگردد یا دنبال او به خیبر بروند؟

هر یک نظری داشت. ابوهریره با صدای بلند نظر خود را اعلام کرد بگونه‌ای که همه شنیدند. او گفت: هر جا که رسول خدا باشد من آنجا خواهم رفت. این سخن، یاران ابوهریره را برای ادامه سفر تشویق کرد و قرار شد که صبح روز بعد بسوی آن حضرت (ص) حرکت کنند. ابوهریره مادرش را در مدینه گذاشت و فردای آن روز، همراه مهاجرین قبیله دوس بسوی خیبر حرکت کرد و غلامش را که برای خدمت خود و مادرش، خریده بود. با خود برد. خورشید طلوع کرد و همه جا روشن شد. هوا گرم بود و اندک اندک گرمای آن افزایش می‌یافت. مهاجرین، شدت گرما را احساس می‌کردند ولی آنرا تحمل و به آن توجهی نمی‌کردند. زیرا آنها قصد کار مهمی داشتند که تحمل تمام مشکلات، برای دستیابی آن، سهل و آسان می‌نمود. هنگام ظهر احساس خستگی شدید کردند و در جایگاهی، از شتران خود پایین آمدند و پس از ادای فریضه ظهر، بخواب قیلوله فرو رفتند. پس از استراحتی کوتاه، دوباره براه افتادند و تا پاسی از شب، همچنان براه خود ا

المزيد


ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

أبريل 3rd, 2008 كتبها احمد بن عباس بن علی نشر في , صحابه

بسم الله الرحمن الرحیم الحمد لله رب العلمین

 

ابوهریره شاگرد مکتب پیامبر

 

پیشگفتار

خداوند پیامبر (ص) را در زمانی مبعوث کرد که شرک، گمراهی، جاهلیت، ستم و فساد دنیا را فرا گرفته بود. آن حضرت (ص) پیام شفابخش و نورانی خداوند را به مردم رساند و کسانی که به رسالت او ایمان آوردند آنها را از دنیای ظلمانی و تاریک جاهلیت و شرک و ستم به عدالت اسلام و نور ایمان هدایت کرد و چند سالی نگذشت که نور الهی دنیا را فرا گرفت.

به راستی هدایت مردم و نجات آنها از جهل و ضلالت بعد از فضل و کرم خداوند مرهون تلاشها و جانفدایی پیامبر (ص) است و نیز نخستین تربیت یافتگان مکتب قرآن نقش بسیار مهمی در تبلیغ دین اسلام و رساندن پیام قرآن و رهنمودهای رسول اکرم (ص) ایفا کردند به ویژه بعد از رحلت آن حضرت (ص) شاگردان و یاران او بودند که در راه رساندن اسلام از همه چیز خود گذشتند زیرا اصحاب و یاران پیامبر قومی بودند که خداوند آنها را برای همراهی پیامبرش انتخاب کرده بود و از آن جا که بزرگترین معلم انسانیت مربّی آنها بود به بهترین صورت ممکن آنها در مکتب نبوی تربیت یافتند و با چنگ و دندان به رهنمودها و سنت‌های پیامبر تمسک جستند.

و برای رساندن قرآن و سنت و دین اسلام خانواده و فرزندان و مال و ثروت و وطن و سرزمین خویش را فدا کردند. و به گوشه‌های دنیا برای این مهم رخت سفر بسته و با دشمنان دین الهی مبارزه و جهاد نمودند تا اینکه در طی چند سال قدرت‌های بزرگ آن روز را در هم شکسته و پرچم توحید و عدالت را در بسیاری از مناطق جهان برافراشتند. و مردم دسته دسته و گروه گروه به اسلام گرویدند.

پس جا دارد که فرزندان اسلام بیش از پیش شخصیت هر یک از این رادمردان را بشناسند و از جهاد و جانفدایی و تقوا و پرهیزکاری و دیگر ابعاد شخصیتی این بزرگان آگاه شوند.

کتابی که پیش روی دارید در مورد معرّفی و پرداختن به جنبه‌هایی از شخصیت حضرت ابوهریره (رض) یکی از اصحاب گرامی پیامبر (ص) است. از آن جا که تاکنون کمتر کتابی در مورد این یار ارجمند پیامبر به زبان فارسی ترجمه یا تألیف شده بر آن شدم تا این کتاب را که اثر استاد محمدعلی دوله می‌باشد از زبان عربی به فارسی برگردانم تا مورد استفاده برادران و خواهران فارسی زبانم قرار گیرد.

جا دارد از برادر بزرگوارم حاج محمدعلی ناتوزهی که بنده را در ویرایش این کتاب یاری نموده و نیز از همه برادرانی که در چاپ و نشر این کتاب همکاری داشته‌اند، صمیمانه تشکر کنم.

و در پایان امیدوارم خداوند این عمل ناچیز را به درگاه خویش پذیرفته و بنده را مورد عفو و بخشش خویش قرار دهد.

 

 جوان دَوسی

عبدالشمس بن صخر، نوجوانی از صدها نوجوان قبیله دوس عربی بود که در گوشه ای از یمن سکونت داشت. کسی به او توجه نمی‌کرد زیرا یتیم و فقیر بود. در دوازده سالگی از نعمت پدر محروم شد و مادرش به تنهایی سرپرستی او را به عهده گرفت. بیشتر کسانی که او را می‌شناختند، جز با نام ابوهریره او را به نام دیگری صدا نمی زدند. فقط عده کمی از مردم، او را بنام عبدشمس می‌شناختند. بنابراین ابوهریره، اسم مستعاری بود که خانواده و خویشاوندانش او را با آن صدا می‌زدند. و به این اسم معروف شده بود. او خودش از این اسم خوشش می‌آمد. چون این اسم یاد و خاطره پدرش را که در کودکی از نعمت وجود او محروم شده بود،‌ و او این کنیه را برایش نهاده بود، در دلش زنده می‌کرد.

ماجرا از این قرار بود که عبدشمس هنگام کودکی فریفته گربه‌ای کوچک و صحرایی شده بود. روزها آن گربه را بدوش می‌گرفت و در طول روز که مشغول چرانیدن گوسفندان بود، با او بازی می کرد و هنگام شب، او را در شکاف درختی می‌گذاشت و روز بعد که دوباره به صحرا می‌رفت،‌  او را پیدا می‌کرد و در آغوش می‌گرفت

و همچنان این کار را تکرار می‌کرد، پدرش بدینجهت این کنیه (ابوهریره) را بر وی نهاد. ابوهریره با اینکه مدت کوتاهی با پدرش بسر برده بود، ولی شوخ طبعی و بیان نکته‌های زیبا و لطیفه گویی را از وی به ارث برده بود. بدین جهت، یارانش زود با او انس می‌گرفتند و او را دوست می‌داشتند.

اما فقیر و یتیم بودنش او را در نظر مردم کم اهمیت جلوه می‌داد و از مقام او می‌کاست و بلند پروازیها و آرزوهایش را از میان می‌برد.

سالها گذشت و او همچنان شبانی می‌کرد و ایام عمرش را به گردش در دشت‌ها و کوهها و دره‌ها می‌گذرانید. گاهی او را در میان دره‌ای عمیق و گاهی بر فراز قله کوهی سر بفلک کشیده و زمانی در دشتی پهناور که کوههای بلند آنرا از هر طرف احاطه کرده بودند، می‌دیدند.

به تنهایی علاقه داشت. بسیاری از اوقات از دوستان چوپانش فاصله می‌گرفت و بخلوت می‌نشست و وجودش را تصفیه می‌کرد. و بفکرش نشاط و رونق می‌بخشید و اطرافش را بدقت زیر نظر می‌گرفت. در شب از نگاه کردن به آسمان لذت می‌برد. منظره زیبای ماه، قلب او را مالامال از شادی می‌کرد. تماشای ستارگان درخشان در شبهائی که ماه پنهان بود، اعجاب او را بر می‌انگیخت و او را از خود بیخود می‌کرد از تمام ستارگان، بیشتر ستاره سهیل را دوست داشت. زیرا، سهیل ستاره‌ای بود که یمنی‌ها همیشه زیبایی او را در شعرهای خود بیان می‌کردند و رنگ براق و درخشنده آن، مورد پسندشان بود. آنچنان که شاعر گفته است:

و سهیل کوجنة الحبّ فی اللون     و قلب المحب فی الخفقان

(سهیل به رخسار معشوق می‌ماند و چشمک زدنش به اضطراب قلب عاشق)

گردش ایام و گذشت ماهها و فصل‌ها و سرانجام سالها، تاثیر دیگری در فکر و قلب ابوهریره نهاد. زیرا همه اینها او را به تفکر و تامل وا می‌داشت. و بتهایی را که قریش آنها را می‌پرستیدند، و در برابر آنها تعظیم می‌کردند، در نظرش خوار و بی‌ارزش می‌نمود. او را طوری بار می‌آورد که جز خدای آسمان و زمین که بیشتر اعراب به آن ایمان داشتند، چیز دیگری را تعظیم نمی‌کرد. عربها ایمان داشتند که خداوند همه چیز را آفریده و ایجاد کرده است. ولی ایمان خود را با اعتقاد به بت‌هایی که آنها را شریک خدا می‌پنداشتند، فاسد کرده بودند. ابوهریره رشد کرد و جوان شد البته جوان رشید و قابل توجه. خداوند به او عقل و درایتی بزرگ و قلبی فهیم عنایت فرموده بود. او با دارا بودن این اوصاف، از سایر جوانان قبیله دوس ممتاز بود و بر آنها برتری داشت و احساس می‌کرد که این استعدادها را خداوند در عوض فقر و تنگدستی و یتیمی و رتبه پایین او در میان قومش به او عنایت فرموده بود. اما قومش به امتیازات او توجهی نمی کردند، زیرا جهالت، بر سراسر زندگی آنها سایه انداخته بود. با وجود استعدادهای یاد شده،‌ باز هم ابوهریره نتوانست مقام خود را در میان قومش بالا ببرد. و همچنان گمنام بسر می‌برد.

همانطور که در شرح آن گذشت، ابوهریره کودکی خود را در میان قبیله دوس گذراند. ابتدا چوپانی خردسال در سایه پر مهر و عطوفت پدرش بود. بعد یتیمی ناتوان، و سرانجام جوانی کامل و نیرومند و شریف گردید. با اینکه فقیر بود، اما مناعت طبع داشت. مردی بزرگوار و بریء از هر گونه سوء خلق بود. ابتدا با دقت به اعتقادات قومش ‌نگریست ولی روش و آئین آنها را نپسندید. و دنبال چیزی می‌گشت که دل شکسته و لب تشنه او را آرامش بخشد و سیراب کند و عقل سرگشته او را هدایت نماید. او بدنبال عقیده‌ای سالم و دینی استوار بود. آیا راهی برایش وجود داشت؟! او منتظر ماند.

 

جوان مسلمان

قبیله دوس با پرستش بت خود (ذی الخلصه) گمراه شده بودند همانطور که سایر قبایل عرب با بت‌های خود مبتلای فتنه و فساد گشته بودند. قبیله دوس بت یاد شده خود را عبادت و تعظیم می‌کردند و معتقد بودند که بت می‌تواند به آنها سود و زیان برساند و نعمتی به آنها ارزانی دارد یا خطری را از آنها دور سازد. و رویهم رفته در حوادث نیک و بد زندگی آنها تاثیر بگذارد. بدین جهت برای بت خود جایگاه باشکوهی ساختند و یکی را بعنوان دربان و خدمتگزار آن تعیین کردند که ضمن خدمت به بت،‌ به زائران آن خوش آمد می‌گفت. تمام افراد قبیله دوس از زن و مرد گرفته تا بزرگ و کوچک آنها، همه به زیارت بت خود می‌رفتند و هدایای خود را به پیشگاه او تقدیم می‌کردند و برای خشنودی‌اش در برابر او حیوانات نذر کرده را سر می‌بریدند.

در روزهای معینی از سال بحضور ذی الخلصه شرفیاب می‌شدند و او را مورد انواع تعظیم و تکریم قرار می‌دادند و پیرامون او طواف می‌کردند و بدن خود را به او می‌مالیدند. وقتی ابوهریره می‌دید که قومش چنین کارهایی می‌کنند، آنها را جاهل و نادان و دور از حقیقت می‌دانست و از خود می‌پرسید: چرا اینها گرداگرد سنگی طواف می‌کنند؟

و با وجودی که همراه قومش نزد بت آنها می‌رفت، اما عشق و علاقه‌ای را که قومش نسبت به آن بت داشتند، و او را خدای خود می‌دانستند، از خود نشان نمی‌داد و در آداب و رسوم آنها شرکت نمی‌کرد.

بلکه فقط برای سرگرمی و تفریح بدانجا می‌رفت و آنچه را که می‌دید و می‌شنید به آن توجه نمی‌کرد. او دوست نداشت که در اعیاد و جشن‌های قومش شرکت کند،‌ امّا مادرش او را وادار می‌کرد و از خشم و عذاب ذی الخلصه می‌ترسانید و تأکید می‌کرد که حتماً در آن مراسم شرکت کند. بنابراین او بخاطر اصرار زیاد مادرش، در آن مراسم شرکت می‌کرد. ولی به اعتقادات قومش، ایمان نداشت و از طرف دیگر هم جرأت نمی‌کرد آئین آنها را انکار کند و بگوید که کارهایشان جاهلانه است و اگر هم اعتقادات آنها را در مورد تمسخر قرار می‌داد، چیزی نداشت که جایگزین آن اعتقادات نماید، و قومش را بسوی آن دعوت دهد. ذی الخلصه تنها بتی نبود که مورد انواع تعظیم قرار می‌گرفت (گرچه بیشتر به او توجه داشتند) بلکه دو بت دیگر نیز بنامهای ذوالکفین و ذوشری با او در این امر شریک بودند. قبیله دوس برای هر یک از آنها نیز خانه‌ای ساخته و خادمی مقرر کرده بودند و برای هر یک از آنها نیز روزهایی تعیین کرده بودند که در آن روزها نزد آنها می‌رفتند و عبادات و طاعات خود را در حضور آنها انجام می‌دادند و به آنها تعظیم می‌کردند. بت ذولکفین را عمرو بن حممة الدوسی ساخته بود و پس از درگذشت او پسرش حبیب بن عمرو از او نگهداری می‌کرد و امور مربوط به آنرا انجام می‌داد. و برای ذوالشری بت دیگر خود،‌ در بهترین مکان خانه‌ای ساخته و زمین بزرگی را برای آنان اختصاص داده بودند که چشم انداز بسیار زیبایی داشت. بدین ترتیب که آب از چشمه‌ای که در کمرکش کوه قرار داشت، جاری بود و از کنار ذوالشری می‌‌گذشت. مردم ابتدا خود را با آب آن چشمه می‌شستند و سپس در محضر ذوالشری حاضر می‌شدند. ابوهریره همانطور که بت بزرگ ذوالخلصه را حقیر و بی‌ارزش می‌شمرد، به این دو بت دیگر نیز توجهی نداشت.

وقتی می‌دید که رئیس قبیله و مسن ترین آنها (حبیب بن عمرو بن حممه) قومش را نزد (ذی الکفین) می‌برد، حقارت و ناچیز بودن این دو بت دیگر برای ابوهریره بیشتر می‌شد. زیرا بارها از او شنیده بودند که گفته بود: من می‌دانم که جهان آفریننده‌ای دارد، اما نمی‌دانم که کیست؟

ابوهریره با خودش می‌گفت: وقتی که ما نمی‌دانیم که آفریننده عالم چه کسی است، چه دلیل دارد که مخلوق و موجود آفریده شده ای را عبادت کنیم؟! در آن گیرودار،‌ داستان عجیبی به نقل از سردار قبیله دوس (طفیل بن عمرو) که شاعری فهمیده و دانا بود، در میان مردم شایع شد در حالیکه آنرا حادثه عجیب و غریبی می‌دانستند و با آب و تاب آنرا برای یکدیگر تع

المزيد


التالي